حلول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حلول . [ ح ُ ] (ع مص ) گذشتن مهلت وام و واجب شدن ادای آن . (منتهی الارب ). ♦ حلول اجل ؛ درآمدن وقت . رسیدن وعده ٔ چیزی . (آنندراج ). ◄ رسیدن هدی [ قربانی ] بجایی که کشتن وی آنجا روا بود. (از منتهی الارب ). رسیدن قربانی به موضع قربان شدن . (از آنندراج ). ◄ فرودآمدن . (ترجمان عادل بن علی ). نزول . ◄ واجب شدن . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). ◄ بسر آمدن عده ٔ زن . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). ◄ (ص، اِ) ج ِ حال ّ. فرودآیندگان . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (اصطلاح فلسفه ) مراد به حلول، قیام موجودیست بموجودی دیگر بر سبیل تبعیت همچوقیام عرض بجوهر. یا تمکن چیزی در چیزی دیگر همچو تمکن جسم در حیز و این هر دو معنی مقتضی احتیاج حال است بمحل . و احتیاج بر حق تعالی محال است . (نفائس الفنون قسم ١ ص ١٠٨). حلول عبارتست از اختصاص چیزی به چیزی آنگونه که اشاره به یکی از آن دو، عین اشاره بدیگری باشد. رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و غیاث اللغات شود. و آنچه حلول کند آنرا حال گویند و آنچه در آن حلول کند آنرا محل نامند. (از آنندراج ) (از غیاث ) : اینجا که منم حلول نبود استغراق است و کشف احوال . عطار. ♦ حلول الجواری ؛ عبارت است از بودن یکی از دو جسم ظرف برای دیگری چون حلول آب در کوزه . (تعریفات ). ♦ حلول سریانی ؛ عبارت است از اتحاد دو جسم بحیثیتی که اشاره به یکی از آن دو عین اشاره بدیگری باشد چون حلول آب گل در گل . ساری را حال و مسری فیه را محل نامند. (تعریفات ).