حلوا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حلوا. [ ح َ ] (ع اِ) نوعی از شیرینی . شیرینی . (مهذب الاسماء). هر چیز شیرین . حلاوی . (از مهذب الاسماء) (غیاث ). ابوناجع. (از دهار). ابوطیب . حلوای سفید. حلوای خانگی . آفروشه . خبیص . (زمخشری ). چیزی که از شیرینی ساخته باشند و حلوای سوهان و حلوای مغزی و حلوای شهدی و حلوای مقراضی و حلوای پشمی که آنرا حلوای پشمک نیز خوانند و حلوای ذوالفقار و حلوای نفیس و حلوای نزاکت از اقسام است . (از آنندراج ) : نیکوی چیست و خوش چه ای برنا دیباست ترا نکو و خوش حلوا. ناصرخسرو. سیب و برگ سیب هر دو یک درختند و چرا آن یکی چون زهر گردد وآن دگر حلوا شود. ناصرخسرو. پشت این مشت مقلد خم که کردی در نماز در بهشت ارنه امید قلیه و حلواستی . ناصرخسرو. ترا یزدان همی گوید که در دنیا مخور باده ترا ترسا همی گوید که در صفرا مخور حلوا. سنایی . بحلوا گرچه طبعت میل دارد گر افزون خورده باشی هم تب آرد. نظامی . چو زنبوری که داردخانه ٔ تنگ در آن خانه بود حلوای صدرنگ . نظامی . زآن ساکن کربلا شدستی کامروز در مقبره ٔ یزید حلوایی نیست . چو یک بار خوردی مگو باز پس که حلوا چو یک بار خوردند بس . سعدی . کی برست آن گل خندان و چنین زیبا شد آخر این غوره ٔ نوخاسته چون حلوا شد. سعدی . نه هر بیرون که بپسندی درونش همچنان باشد بسا حلوای صابونی که زهرش در میان باشد. سعدی . آن لب شیرین بوقت خط دلم را برده ست قانعم اشرف به این حلوای پشمک ساخته . اشرف (از آنندراج ). ♦ حلوا دادن ؛ عطا کردن حلوا : ترا که گفت که حلوا دهم به دست رقیب به دست خویشتنم زهرده که حلوایی است . سعدی . ♦ حلوا شدن ؛ شیرین شدن . بصورت حلوا درآمدن : سیب و برگ سیب هر دو یک درختند و چرا آن یکی چون زهر گردد وآن دگر حلوا شود. ناصرخسرو. ♦ حلوافروش ؛ شیرینی فروش . قنّاد : تا نگرید کودک حلوافروش دیگ بخشایش نمی آید بجوش . مولوی . ♦ حلوا کردن ؛ حلوا ساختن : تا مگس را جان شیرین درتن است گرد آن گردد که حلوا میکند. سعدی . ♦ حلواگری ؛ حلوای پزی . حلوایی : چه حلوای شیرین همی ساختم ز حلواگری خانه پرداختم . نظامی . ♦ حلواماهی ؛ نوعی از ماهی است که در دریای جنوب شکار گردد. ♦ حلوا مغزی ؛ گز. ♦ حلوا مغزین ؛ ناطف . (بحر الجواهر). در تداول مردم خراسان، نوعی حلوا شبیه بگز اصفهان است : آنچه از آنجا خاستی حلوای مغزین [ مغزی ] بودی . (تاریخ بخارا ص ١٦). ♦ حلوای بی دود و بی دخان ؛ کنایه از میوه جات شیرین و سیراب چون سیب و مانند آن . (آنندراج ). کنایه از میوه های شیرین که از گرمی آفتاب پخته میشود و دود این آتش به آن نمیرسد بخلاف حلوای مصنوعی . (غیاث ). ۩ کنایه از لب محبوب و کنایه از بوسه . (آنندراج ) : بکام من ز لبت پیش از آنکه خط بدمد عنایتی کن و حلوای بی دخان برسان . سلمان ساوجی (از آنندراج ). که باور میکند از ما اگر مژگان تر نبود که از حلوای بی دود تو ما را رزق دود آمد. صائب (از آنندراج ). و رجوع به مجموعه ٔ مترادفات شود. ♦ حلوای پشمک و پشمی و پشمین ؛ نوعی از شیرینی . (غیاث ) : حلوای پشمک بهتر توان خورد در دستگاه بسحاق حلاج . بسحاق اطعمه . آن لب شیرین بوقت خط دلم را برده است قانعم اشرف به این حلوای پشمک ساخته . اشرف (از آنندراج ). ♦ حلوای سوهان : نمک از خنده دارد پسته ٔ لعل سخنگویش ز شیرینی بود حلوای سوهان چین ابرویش . شوکت (از آنندراج ). ♦ حلوای شکر، حلوای شکری ؛ حلوائی که شیرینی آن شکر باشد. نوعی از حلوا : شور حلوای شکر می فتدم اندر سر شکل حلوای گزر میبردم دل از کار. بسحاق اطعمه . ♦ حلوای شهید ؛ نوعی حلواست . (از غیاث ) (آنندراج ). ♦ حلوای شیرفلاته ؛ میده . (رسالةاللغة بنقل مرحوم دهخدا). ♦ حلوای صلح ؛ حلوای آشتی ؛ شیرینی که بعد از مصالحه با هم بفرستند. (آنندراج ) : چه باشد صلح آن شیرین پسر را چاشنی یارب که چون حلوای صلح عاشقان دل میبرد چنگش . چه خوش بود دو دلارام دست در گردن بهم نشستن و حلوای آشتی خوردن . سعدی . ♦ حلوای طنطنانی (تنتنانی ) ؛ نوعی حلواست . ♦ امثال : حلوای طنطنانی تا نخوری ندانی ؛ مثلی است، نظیر: مثل من لم یذق لم یدر. (امثال و حکم دهخدا). ♦ حلوای عسل ؛ حلوایی که از عسل پزند. حلوا که شیرینی آن عسل باشد : در مزعفر بگمانم که چو وصفش گویم آنکه حلوای عسل دارد ازو استظهار. بسحاق اطعمه . ♦ حلوای عید، حلوای روز عید ؛ شیرینی عید : مدعا از وصل، لب از بوسه شیرین کردن است روز ماتم بهتر از عیدی که بی حلوا بود. صائب (از آنندراج ). جهانیان همه حلوای عید می جستند ز لعل او که عسل آیتی است در شأنش . سلمان (از آنندراج ). ♦ حلوای قند ؛ حلوایی که ازقند پزند، یا حلوا که شیرینی آن قند باشد : گفته ٔ بسحاق از آن شد پخته چون حلوای قند کز تنور حکمتش هردم بخاری بر دل است . بسحاق اطعمه . ♦ حلوای گزر ؛ حلوایی که از گزر پزند. مقابل حلوای شکر. رجوع به حلوای شکر شود. ♦ حلوای مرگ ؛ حلوایی که بروح متوفی قسمت کنند. و شب غریب نیز گویند. (آنندراج ) : برد از یاد شام حالا را خورد حلوای مرگ سر مارا. بسحاق اطعمه . ♦ حلوای مسقطی ؛ نوعی حلوا که منسوب به مسقطاست . ♦ حلوای مغزی ؛ نوعی از حلوا که بغایت سپید باشد و در آن مغز بادام و پسته بسیار می آمیزند. و قرص ها می بندند. (آنندراج ) (غیاث ). ♦ حلوای مقراضی ؛ نوعی از حلوا که میوه جات بغایت باریک تراشیده در آن مخلوط نمایند. (غیاث ) (آنندراج ). ♦ حلوای نبات ؛ حلوایی که از نبات ساخته شود یا شیرینی نبات : وصف حلوای نبات آنکه کند چون بسحاق همچو لوزینه دهان پرشکرش باید کرد. بسحاق اطعمه . ♦ حلوای نِمشکری ؛ مخفف نیمشکری، حلوایی است معروف که آنرا نیم اشکنی نیز خوانند. (آنندراج ). ♦ امثال : از قضا حلوا شود رنج دهان . مولوی . اگر جوش مگس خواهی به صحرا آر حلوا را . مغربی . با حلواحلوا گفتن دهان شیرین نمیشود اسباب حلوا ناتمام است . بوی حلواش می آید ؛ یعنی مردنش نزدیک است . مثل ِ الرحمانی است، یا بوی الرحمان میدهد. چون شد ز گلو فرو چه حلوا و چه زهر . حلواحلوا اگر بگویی صد سال بی خوردن حلوا نشود شیرین کام . حلوای طنطنانی تا نخوری ندانی ؛ مانند من لم یذق لم یدر. (امثال و حکم ). ما ازتو بغیر تو نداریم تمنا حلوا بکسی ده که محبت نچشیده . هر روز عید نیست که حلوا خورد کسی . ◄ پالوده . (یادداشت مرحوم دهخدا). فالوذج . فالوذ. فالوذق . ◄ یک قسم ماهی خوراکی که در خلیج فارس صیدمیشود. ◄ میوه ٔ شیرین . ◄ نوعی از طعام . (منتهی الارب ). نوعی از طعام که از آرد و عسل یا شکر یا شیره ٔ انگور و روغن کنند پس از سرخ کردن آرد با روغن .