حلوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حلوان . [ ح َ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای بخش طبس شهرستان فردوس است که در شمال باختری بخش واقعو از ١١ آبادی تشکیل میشود. مجموع جمعیت آن ١١٤٠ تن است . این دهستان در جلگه قرار دارد. و هوای آن گرم و سوزان و بواسطه خشکسالیها اغلب اهالی کوچ کرده اند.ساکنین فعلی بی چیزند و بوسیله ٔ هیزم کنی و تهیه ٔ ذغال زندگی می نمایند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).
حلوان . [ ح ُ ] (اِخ ) شهریست [ به عراق ] بسیارنعمت ورودی اندر میان وی همی گذرد و از وی انجیر خیزد که خشک کنند و بهمه جای ببرند. (از معجم البلدان ). شهری بوده است بزرگ و پرنعمت در عراق در انتهای حدود شهربغداد و نزدیک بکوهستانهای آن و گویند به نام حلوان بن عمران بن حاف بن قضاعه که یکی از ملوک آن سرزمین بوده نام گذاری شده است . و در کتاب ملحمه منسوب به بطلمیوس آمده است : طول حلوان ٧١ درجه و ٤٥ دقیقه و عرض آن ٣٤ درجه است . ابوزید گوید: حلوان شهر معموری است که در سرزمین عراق پس از کوفه و بصره و واسط و بغداد و سرمن رأی شهری به آبادانی و بزرگی آن نیست . این شهر کوهستانی است و گاه برف در آن ریزش میکند. انار و انجیر آن معروف است . در اطراف آن چند چشمه از آبهای معدنی کبریتی است که برای معالجه برخی از امراض مفیداست . حلوان در سال ١٩ هَ . ق . یا ١٦ هَ . ق . به دست مسلمین فتح شد. قعقاع بن عمرو تمیمی درباره ٔ آن اشعاری دارد. دو درخت خرمای معروف و چسبیده بهم دارد که شعرا را درباره ٔ آن اشعار و خلفای عباسی را داستانهاست . رجوع به معجم البلدان و قاموس الاعلام ترکی شود.
حلوان . [ ح ُ ] (اِخ ) روستایی است ازتوابع مصر که میان آن و فسطاط از جانب صعید مشرف برنیل دو فرسنگ فاصله است . در این روستا دیر مشهوری است . نخستین کسی که آنرا اختطاط کرد عبدالعزیزبن مروان بود هنگامی که بفرمانداری مصر اشتغال داشت و در آن مسکوکات ضرب کرد. در سال هفتاد هَ . ق . هنگامی که عبدالعزیز والی و حاکم مصر بود مرض طاعون در آن سرزمین شیوع یافت و عبدالعزیز از مصر گریخت و چون به حلوان رسید آب و هوای آنرا پسندید و خانه ها و کاخ ها در آن بنیاد کرد و خود همانجا اقامت گزید و باغستانها و نخلستانها و تاکستانها احداث کرد. عبیداﷲبن قیس را در این باره اشعاری است . رجوع به معجم البلدان شود.