حق شناس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حق شناس . [ ح َ ش ِ ] (نف مرکب ) پاسدارنده ٔ حق . صاحب حق : زو حق شناس تر نبود هیچ حق شناس زو بردبارتر نبود هیچ بردبار. فرخی . بندگان و کهتران حق چنین باید شناخت شادباش ای پادشاه حق شناس حقگزار. فرخی . همواره پادشاه جهان بادا آن حق شناس حق ده حرمت دان . فرخی . نیست از شاهان گیتی اندر این گیتی چو او وقت خدمت حق شناس و وقت زلّت بردبار. فرخی . هم حق شناس باشد هم حق گزار باشد هم در بدی و نیکی اسپاسدار باشد. منوچهری . این پادشاه بزرگ و راعی حق شناس است . (تاریخ بیهقی ). گر انصاف خواهی سگ حق شناس بسیرت به از مردم ناسپاس . (بوستان ). من ار حق شناسم وگر خودنمای برون با تو دارم درون با خدای . (بوستان ).