حفظ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حفظ. [ ح ِ ] (ع مص ) نگاه داشتن . نگه داشتن . نگاهداشت . نگهداری . نگهداشت . گوش داشتن . حیاطة. وقایة. حراست . صیانت . محافظت، حرس . بقو. بقاوت . نگاهداری کردن . نگهداری کردن . بازداشتن شیئی از زیان و هلاک : احسن اﷲ حفظک و حیاطک . (تاریخ بیهقی ص ٢٩٨). حفظ و عون خدای عزّوجل بر سر و تنش خود و خفتان باد. مسعودسعد. از حفظ و عون یزدان در گرم و سرد دهر بر شخص عالی تو شعار و دثار باد. مسعودسعد. و ضبط مسالک و حفظ ممالک ... بسیاست منوط. (کلیله و دمنه ). بذات خویش بحفظ خزانه ٔ جواهرقیام کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ حفظ آبرو کردن ؛ محافظت حسن شهرت خود کردن و آن را نگاه داشتن . ♦ فی حفظاﷲ، او فی کنف اﷲ و فی حرزاﷲو فی ستراﷲ ؛ خدانگاهدار. خدانگهدار. ◄ نگاهبانی . نگهبانی . ♦ حفظ سر ؛ کتمان سر. رازپوشی . پوشیدن راز. ◄ از بر بکردن . (تاج المصادر بیهقی ). از برکردن . فراگرفتن . برکردن . یاد گرفتن . (زوزنی ). بیاد گرفتن . نگاه داشتن . [ در همین معنای از بر کردن ] . و در فارسی آنرا با شدن و کردن صرف کنند. بیاد سپردن . بخاطر سپردن . الحفظُ ضبطُالصوَر المدرکة. (تعریفات ) : زمانه گفته ٔ من حفظ کرد و نزدیک است که اخترانش بر آفتاب و مه خوانند. مسعودسعد. و بحقیقت بباید دانست که فائده درفهم است نه در حفظ. (کلیله و دمنه ). ◄ هوشیاری . (منتهی الارب ). ♦ حفظ مال ؛ چرانیدن شتران و گوسفندان را. (منتهی الارب ). ◄ (اِ) یاد. مقابل نسیان . ◄ حافظه . قوه ٔ حافظه : مفاصل را تیز گرداند و حفظ را تیز کند و دل را قوت دهد. (نوروزنامه ).