حطیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حطیم . [ ح َ ] (ع، ص اِ)شکسته . ◄ اسب شکسته ٔ زبون حال از پیری . ◄ گیاه باقی مانده ٔ سال پیش . (منتهی الارب ). ◄ دیواری است بیرون خانه ٔ کعبه از سوی مغرب . (مهذب الاسماء). کناره ٔ کعبه یا دیوار کعبه یا آنچه میان رکن و زمزم و مقام است و بعضی حجر را نیز افزوده اند یا از مقام تا دروازه ٔ کعبه یا مابین رکن اسود تا دروازه تا مقام که در آنجا مردم بخضوع و خشوع دعا کنند و بجاهلیت در آنجا سوگند خوردندی . (منتهی الارب ). بین رکن الاسود و مقام ابراهیم است و بعضی گفته اند آن سنگ از کعبه که ناودان در آن جای دارد نیز حطیم است . (مراصد الاطلاع ). سنگ کعبه ما بین رکن و زمزم ودیوار بیرون خانه ٔ کعبه بجانب مغرب که آنجا ناودان کعبه است . (غیاث، بنقل از منتخب و لطائف ). سنگ کعبه یا مابین رکن و زمزم و مقام یا از مقام تا در کعبه . ◄ (اصطلاح فقه ) مقام ابراهیم : تیغ بر دوش نه و از دی و از دوش مپرس گر بخواهی که رسد نام تو تا رکن حطیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ص ٣٩). باد میدان تو زمحتشمان چون بهنگام حج رکن حطیم . (از تاریخ بیهقی ص ٣٨٩). بزمزم و عرفات و حطیم و رکن و مقام بعمره و حجر و مروه و صفا و منی . ادیب صابر. ولایت بر مدرجه ٔ کعبه ٔ معظم و حریم مکرم و حطیم و زمزم بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چون همی آورد امانت را ز بیم شد بکعبه و آمد او اندر حطیم . مولوی . و در دو بیت ذیل مولوی ظاهراً از حطیم معنی دیگر مراد است : تا شود زفت و نماید آن عظیم چون درآید سوی محفل در حطیم . مولوی . روح را از عرش آرد در حطیم لاجرم مکر زنان باشد عظیم . مولوی . و رجوع به معجم البلدان و حبیب السیر ج ١ ص ١١٠ و ٢٣٢ و الموشح ص ٢١٣ شود.
حطیم . [ ] (اِخ ) حظیم . صحابیست . و از او یک حدیث منقول است . (قاموس الاعلام ترکی ).
حطیم . [ ح ُ طَ ] (اِخ ) تابعی است .