حطر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حطر. [ ح َ ] (ع مص ) زه کردن کمان را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). ◄ بر زمین افتادن و این با فعل مجهول بکار رود. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ گائیدن زن را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ذیل اقرب الموارد). آرمیدن با زنی . ◄ تراشیدن شمشیر چیزی را و بر زمین انداختن . (آنندراج ).
حطر. [ ح َ طَ ] (اِخ ) دهی از دهستان یالرود بخش نور شهرستان آمل . با آب و هوای کوهستانی سردسیر. دارای ٣٠٠ تن سکنه است . آب آن از چشمه سار و محصول آن غلات و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است . راه مالرو دارد. در زمستان اکثر برای تأمین معاش بحدودمازندران میروند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٣).