حضری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حضری . [ ح َ ض َ ] (ص نسبی ) منسوب به حضر. ساکن شهر. ساکن حضر. شهرنشین . شهری . (دهار). شهرباش . قراری . تخته قاپو. مدری . مدنی . مقابل بدوی . بادوی . بادیه نشین . چادرنشین . صحرانشین . بیابان باش . (منتهی الارب ). ساکن بادیه . و بری . مقابل سفری : از عطا دادن پیوسته و خوشخوئی او ادبای سفری گشته بَرِ او حضری . فرخی . ◄ (اصطلاح فقه ) حاضر. ◄ حضری (آیات ) و سفری ؛ صاحب کشف الظنون گوید: علم آیات حضری و آیات سفری از فروع علم تفسیربشمار میرود. آیات حضری بسیارند ولی آیات سفری را در چهل واندی آیه ضبط کرده اند، چنانکه در اتقان سیوطی آمده است . (کشف الظنون ).
حضری . [ ح َ ض َ ] (ص نسبی ) منسوب به حضر، شهری در جزیره . از دیاربکر. (الانساب ).
حضری . [ ح َ ] (ص نسبی ) منسوب به حضر. شهری باستانی است که نام او در اشعار عرب آمده است . (الانساب ).