حضرت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ رَ) [ ع. حضرة ] (اِ.)۱ - قرب، حضور.<BR>۲- آستانه درگاه.<BR>۳- کلمهای است که برای احترام پیش ازنام قدیسان و بزرگان میآید. ؛~ عباسی الف - به حضرت عباس قسم. ب - به صورت راست و درست.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ رَ) [ ع. حضره ] (اِ.)۱ - قرب، حضور. ۲- آستانه درگاه. ۳- کلمهای است که برای احترام پیش ازنام قدیسان و بزرگان میآید. ؛~ عباسی الف - به حضرت عباس قسم. ب - به صورت راست و درست.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حضرت . [ ح َ رَ ] (اِخ ) از القاب شهر مرو است . (تتمه ٔ صوان ).
حضرت . [ ح َ رَ ] (اِخ ) لقب حضرت محمد (ص ) : و بنده خواست کی این مضمون با انساب و تواریخ عرب و حضرت و ائمه ٔ دین مبین رضوان اﷲ علیهم درپیوندد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١١٣).
حضرت . [ ح َ رَ ] (اِخ ) از القاب خدا : ... خبر داد از زهری از انس از رسول صلی اﷲ علیه و سلم از جبرئیل از حضرت که گفتی من با بنده آن کنم که بمن گمان برد... (کیمیای سعادت ).
مترادف و متضاد واژهدان
جناب آستانه، پیشگاه، درگاه، محضر حضور، قرب، نزدیکی پایتخت
واژگان فارسی سره واژهدان
فرمند، سرور، سرکار