حضار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حُ ضّ) [ ع. ] (ص. اِ.) جِ حاضر؛ حاضران در مجلس.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حُ ضّ) [ ع. ] (ص. اِ.) جِ حاضر؛ حاضران در مجلس.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حضار. [ ح ُض ْ ضا ] (ع ص، اِ) ج ِ حاضر. حاضران . حاضرین : یکی از حضار بعد از سماع تمامی این غزل را از قوال طلب کرد. (مقدمه ٔ کلیات سعدی ).
حضار. [ ح َ ] (ع ص، اِ) شتران سفید. مقابل شوم . واحد ندارد. شتران نیکو. ♦ ناقه ٔ حضار ؛ شتران ماده ٔ قوی نیک رو. ◄ خلوق بر روی دختر و آن نوعی از خوشبوی است . (آنندراج ).
حضار. [ ح َ ] (اِخ ) ستاره ای است که پیش از سهیل طلوع کند. نام ستاره ای است در جانب جنوب .(مهذب الاسماء). ستاره ای است روشن در جانب جنوب . یکی از دو ستاره است که پیش از سهیل برآید و مردمان گمان برند که سهیل است و آن ستاره ٔ دیگر «الوزن » است .
واژگان فارسی سره واژهدان
هم نشینان، باشندگان