حصیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حصیر. [ ح ُ ص َ ] (اِخ ) ابن بدر. صحابی است .
حصیر. [ ح َ ] (اِخ ) نام حصنی به یمن از بناهای ملوک قدیم . ◄ کوهی به بلاد غطفان . یا کوهی جهینه را. ◄ نام وادیی است . ◄ آبی از آبهای نملی . (معجم البلدان ).
حصیر. [ ح َ ] (ع اِ)باریه . (معجم البلدان ). زیغ بوریا از نی . (مهذب الاسماء).بوریای خرما. (غیاث از کشف و سروری ). بوریا. بوری . بوریه . باری . باریاء. بوریاء. طلیل : و از وی [ از شهرک مامطیر بدیلمان ] حصیری خیزد سطبر و نیکو. (حدودالعالم ). و از آمل [ به طبرستان ] حصیر طبری و... خیزد. (حدود العالم ). و از این ناحیت گیلان، جاروب و حصیر و مصلاّ ی نماز و ماهی افتد که بهمه ٔ جهان برند. (حدود العالم ). حصیری بگسترد و بالش نهاد ببهرام بر آفرین کرد یاد. فردوسی . سبوو ساغر و آنین و غولین حصیر و جای روب و خیم و پالان . طیان . در این حصار خفتن من هست بر حصیر چون برحصیر گویم خود هست بر حصا. مسعودسعد. کنون که وقت حصیر است و بوریا بزمین چه شدکه سبزه بزیلو فکنده ست سمر. نظام قاری . حصیر گفت بزیلو که نقش ماست کنون که ظل ّ دولت خرگه فتاد بر سر ما. نظام قاری . در چین نه همه حریر بافند گه حلّه گهی حصیر بافند. نظام قاری . ♦ امثال : حصیر است و محمد نصیر ؛ هیچ چیز ندارد. و ظاهراً حصیر غیر بوریاست . ◄ هر چیز که بافته شود. منسوج . بافته ٔ هر چیز. آنچه بافند. ج، حُصُر. ◄ زندان . بند. محبس . (معجم البلدان ) (ترجمان عادل ): و جعلنا جهنم للکافرین حصیراً. (قرآن ٨/١٧). ◄ پهلو. جنب . ◄ پادشاه . ملک . (معجم البلدان ). ◄ کسی که درماند در سخن . آنکه درماند در گفتار. ◄ بخیل . (معجم البلدان ). آنکه شراب نخورد از بخل . ◄ صف مردم و غیر آن . ◄ روی زمین . ج، احصرة. حُصُر. ◄ جوهر شمشیر یا دو سوی آن . گوهر تیغ یا دو طرف آن . ◄ تنگدل . مرد تنگدل . ◄ جامه ٔ ردی . ◄ نقش که بیننده را در شگفت افکند. ◄ رگی یا گوشت پاره ای که ممتد باشد بر پهلوی ستور تا شکم وی یا عصبه ای که میان صفاق و مسقط اضلاع است . ◄ راه آب . ◄ مکان تنگ . ◄ بساط کوچک از گیاه بافته . ♦ حصیرباف ؛ آنکه نسج حصیر کند. آنکه بوریا بافد. حصیری . بوریاباف : و گویند که حصیرباف بوده . (از تذکره ٔ دولتشاه سمرقندی ص ٣٥). ♦ حصیر بافتن ؛ ارمال . رمل . (تاج المصادر بیهقی ). ♦ حصیربافی ؛ شغل و عمل حصیرباف . ♦ حصیرپوش ؛ پوشیده بحصیر. ♦ حصیرپوش کردن ؛ به بالای تیرها حصیر افکندن و بر زبر آن شفته ریختن و سپس کاه گل کردن . ۩ قرابه و شیشه های بزرگ را در حصیر پوشیدن تا زودنشکند. ♦ حصیرفروش ؛ آنکه حصیر فروشد. ♦ حصیرفروشی ؛ شغل حصیرفروشی . دکان حصیرفروش . حصیری . ♦ صندلی حصیری ؛ صندلی که با نی سازند. ♦ کلاه حصیری ؛کلاهی که از نی یا کاه و امثال آن سازند.