حصیری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حصیری . [ ح َ ] (اِخ ) بصری . رجوع به ابوزرعه بصری و تاریخ گزیده چ عکسی ص ٧٩٥ شود.
حصیری . [ ح َ ] (ع اِ) منسوجی بوده است از کاه و یا خوص و امثال آن : صوف گرما بود و جنس حصیری سرما رخت زرواست خزان جامه ٔ بز است بهار. نظام قاری . گه حصیری گشاد و صندل باف گاه ترغو و قیف و لاکمخا. نظام قاری .
حصیری . [ ح َ ] (اِخ ) در بعض نسخ خطی لغت نامه اسدی بیت ذیل به حصیری نسبت داده شده است و ظاهراً خطیری درست باشد و حصیری مصحف آن است چه ابیات دیگری نیز از این وزن و قافیه در همین لغت نامه بنام خطیری آمده است : چه زنی طعنه که با حیزان حیزند همه که توئی حیز و توئی مسخره شنگ و مشنگ . خطیری . رجوع به خطیری شود.