حصار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حِ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- دیوار، دیوارِ قلعه.<BR>۲- بارو، باره.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- دیوار، دیوارِ قلعه. ۲- بارو، باره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حصار. [ ح ِ ] (اِخ ) دهی است ازدهستان قوشخانه ٔ بخش باجیگران شهرستان قوچان . واقع در هفتادهزارگزی شمال باختری باجگیران، سر راه مالروعمومی اوغاز به اوزمان . ناحیه ای است کوهستانی سردسیر. دارای ١٨٠ تن سکنه میباشد. کردی زبانند. از چشمه ورودخانه مشروب میشود. محصولات آنجا غلات، میوه جات . اهالی به کشاورزی، قالیچه، جوال، گلیم بافی گذران میکنند. راه مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
حصار. [ ح ِ ] (اِخ ) قصبه ای است به ایالت پنجاب هندوستان و آن قصبه را فیروزشاه پی افکنده است و از اینرو بنام حصار فیروز نیز خوانده میشود. موقع این قصبه در ١٦٦هزارگزی شمال غربی دهلی است و بر ساحل رود فیروز است . و سکنه ٔ آن ١٤٠٠٠ تن است . مساحت ایالت حصار که این قصبه مرکز آن است، ١١٦٨هزارگزی مربع و مردمش ٤٨٦٧٠ تن باشند. (از قاموس الاعلام ترکی ).
حصار. [ ح ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مرکزی بخش طرقبه ٔ شهرستان مشهد. واقع در چهارهزارگزی خاور طرقبه . سر راه شوسه ٔ عمومی مشهد به طرقبه .ناحیه ای است کوهستانی معتدل . دارای ٩٨٢ تن سکنه میباشد. فارسی زبانند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
مترادف و متضاد واژهدان
پرچین، جدار، چپر، دیوار، محجر، نرده بارو، باره، برج، حصن، دژ، سور، قلعه، کوت صیصه، معقل محدودیت، حصر پناهگاه، جانپناه
فرهنگ طیفی واژهدان
پرچین، فنس، سیم خاردار، شمشاد، نرده، خندق، آلاچیق، تجیر، محجر، شبکه
واژگان فارسی سره واژهدان
مرزبندی، کلات، دیوار، دژ، پرچین، برج، بارو