حشم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حشم . [ ح َ ] (ع مص ) معرب از خشم فارسی . بخشم آوردن .تشویر دادن . (تاج المصادر بیهقی ). خجل کردن و تشویردادن کسی را. خجل کردن . ◄ شنوانیدن او را مکروه . (اقرب الموارد). ◄ خشم گرفتن .
حشم . [ ح ُ ش ُ ] (ع ص ) صاحب حیای بسیار.
حشم . [ ح َ ش َ ] (ع اِ) خدمتکاران . (زمخشری ) (دهار). جیش . جند. (منتهی الارب ). لشکر. خدمتکاران خاص . (زمخشری ). خدمتکار. (محمودبن عمر ربنجنی ). پس روان . (دهار). ملتزمین رکاب . عیال و قرابت و چاکران مرد و کسان وی از اهل و همسایگان که بجهت وی غضب کنند بر دیگران . واحد و جمعدر آن یکسان است یا احشام جمع آن است . (منتهی الارب ). چاکران و خدمتکاران که برای او غضب کنند و جنگ کنند با دیگران . چاکران و خدمتکاران که برای صاحب خود غضب نمایند با حریف جنگ کنند. ج، احشام : آن مال و نعمتش همه گشتند ترت و مرت و آن خیل و آن حشم همه گردید تار و مار . خجسته . براند اسب با خیل وپیل و حشم همی تاخت پر غم چو شیر دژم . فردوسی . خواجه ٔ سید ابوطالب طاهر که بدوست دل سلطان و دل خواجه و دلهای حشم . فرخی . پس از ایزد بدوات و قلم فرخ اوست روزی لشکر سلطان و همه خیل و حشم . فرخی . شهر یاران زمین ناموران کیهان همه خواهند که گردند مر او را ز حشم . فرخی . مر حاشیت شاه جهان را و حشم را هم مال دهنده است و هم مال ستان است . منوچهری . بیشتر اولیا و حشم باوی [ مسعود ] برفتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٣٩). همه بزرگان اولیا و حشم به خانه ٔ وی [ بوسهل ] رفتند.(تاریخ بیهقی چ ادیب ١٥٥). خواجه بزرگ و اولیا و حشم برسیدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ٣٤٦). و در سنه ... فرمود ما را تا به هراة رفتیم که وسط خراسان است و حشم و قضاة و عمال و اعیان و رعایا را فرمود تا بخدمت ما آمدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢١٤). امیر... میراند تا غلامان و حشم و اصناف لشکر بدان قوی دل میگشتند.(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١١٣). ما بسیار نصیحت کردیم وگفتیم چاکری است مطیع و فرزندان و حشم ... بسیار دارد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ). مثال داد تا سپاه سالار ... و دیگر حشم بازگشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ). برادر ما امیر محمد را اولیا و حشم بر تخت ملک نشاندند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٧٣). بونصر پیش دست امیر بود و دیگر حشم و بزرگان در پیشتر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ). امیرالمؤمنین وی [ طاهر ] را از فروددست تر اولیا و حشم خویش بدست گرفته ... آلت و قوت و لشکر داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٣٥). آنجا سه هزار حشم است و پیداست که خوارزمشاه و حشم وی چند باشند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٠). قومی را از سرغوغا از حشم کجات و جغراة خوانده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٧). خوارزمشاه بارداد و اولیا و حشم بیامدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٣). اولیا و حشم و جمله ٔ اعیان لشکر بخدمت درگاه پیوستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٣٤). و حاجب قتلغتکین بهشتی بر درگاه نشسته بود با دیگر حجاب و حشم و مرتبه داران . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١١٨). امیر برخاست و برنشست و بپای شارستان فرورفت با غلامان و حشم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٣). و دیگر روز که بار داد با دستار سپید و قبای سفید بود و همه اولیا و حشم و حاجبان با سپید آمدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩١). چون عید کرده بود سلطان از میدان به صفه ٔ بزرگ آمد خوان نهاده بودند سخت باتکلف آنجا نشست و اولیا و حشم و بزرگان را بنشاندند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧٦). و نسخت صلاة و خلعتها که در نوبت پادشاهی برادرش امیر محمد داده بودند اعیان و ارکان دولت و حشم و هر گونه مردم را بکردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٦٠). نخست برادران خویش را نصر و یوسف و پس خویشاوندان و اولیاء حشم راسوگند دادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢١٤). و نسخه ٔ تذکره ٔ هدیها... مر خان را و پسرش و حشم را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢١٧). فرمود سلطان تا جواب نامه ٔ حشم تکین آباد بازنبشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٧). حشم لوهور و غازیان احمد را خواستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٠٨). خلعتهای دیگر خواجه احمد عبدالصمد و خاصگان خوارزمشاهی و اولیا و حشم سلطانی را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٤). نامه نبشته آمد سوی حشم خوارزم به احماد این خدمت که کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٠). اولیا و حشم و کافه مردم را ... بر اندازه بداشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٥). چون به خانه فرودآمد همه اولیا و حشم و اعیان حضرت بتهنیت وی رفتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨١). نامها نبشته آمد با احمد عبدالصمد وحشم تا کدخدای باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦١). غره ٔ ماه رجب مهمانی بود همه اولیا و حشم را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٦). میخواستیم ... در مهمات ملکی با وی [ آلتونتاش ] رجوع کنیم ... چون ... اولیا و حشم را بنواختن . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٠٠). والی هرات وی را به حشم و مردم یاری داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ). گرت نداد حشم تو غم حشم نخوری غم حشم همه بر جان اوست کش حشم است . ناصرخسرو. دل رعیت و چشم حشم به دولت تو ببزم و رزم تو بر شادی و نشاط آسود. مسعودسعد. نان پاره ای که حشم را ارزانی داشتندی از او بازگرفتندی . (نوروزنامه ). رعیت و حشم پادشاه حکم ورا مسخرند بدان سان که کوزه گر را گل . سوزنی . واجب است بر کافه ٔ خدم و حشم که آنچه ایشان را فراهم آید از نصیحت بازنمایند. (کلیله و دمنه ). دریای حشم ترک بجوش آمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٦٦). شحنه بخارا بدبوسیله ٔ سغد رفت و حشمی که آنجایگاه مقیم بودند با خویشتن گرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٩٠). رمه ٔ کفار بتمامی مجتمع شد و معظم حشم کافر بدو پیوست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٥٠). حشم دیلم لجام طاعت از سر برکشیده و دست به تطاول و تعدی برآورده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٨٦). ملک هند با حشم خویش از نهیب آن لشکر با پناه کوهی حصین نشست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٩). لشکر فراوان داشت و به بدربن حسنویه جمعی بسیار از حشم کُرد مستظهر شده . (ترجمه ٔتاریخ یمینی ص ٢١٥). جمعی از حشم او بخدمت عضدالدوله رفتند و با ایشان اکرامی وافر کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٩٠). لشکر سرای و حشم ولایتی خدمت فخرالدوله اختیار کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٧٥). طاهر چنین خفت حال و علت اعوان فایق و خلو عرصه بلخ بشنید طمع در استخلاص بلخ بست و با حشم خویش به حصار بلخ آمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٨٦). ناصرالدین بفرمود تا اتباع و حشم او را از آن خطه بیرون کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٨). فریدون گنج و ملک و حشم نداشت چگونه ملک برو قرار گرفت . (گلستان ). ♦ خدم و حشم ؛ نوکران و مملوکان شخصی . ♦ ستاره حشم ؛ که حشم بسیار دارد : سکندرسپاه و ستاره حشم . (حبیب السیر ج ٤ ص ٣ص ٣٢٢). ♦ عرض حشم ؛ نمایش دادن نیرو : از پی عرض حشم کمتر کن در آستین . منوچهری . ♦ مال و حشم ؛ دارائی ناطق و صامت . ◄ جویندگان . (منتهی الارب ). ◄ در تداول فارسی زبانان، مجموع اسب و استر وخر و گاو و گوسفند قبیله ای یا امیری و جز آن . ◄ مردم صحرانشین . (شرفنامه ٔ منیری از فرهنگ میرزا ابراهیم ).