حسم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ) [ ع. ] (مص م.) بریدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ) [ ع. ] (مص م.) بریدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حسم . [ ح َ ] (ع مص ) بریدن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان عادل ). قطع. ◄ گسستن . بگسلیدن . ♦ حسم عرق ؛ بریدن رگ به آهن داغ تا خون بند شود. (منتهی الارب ). ♦ حسم کسی از چیزی ؛ بازداشتن از آن . ♦ حسم ماده ٔ خلاف ؛ فصل مابه الاختلاف : این آیت فرستاد برای حسم ماده ٔ تعجب ایشان .(تفسیر ابوالفتوح رازی ). چون ناصرالدین از ایشان خبر یافت، امیر سیف الدوله نیشابور نگذاشت و بکفایت کارو حسم ماده ٔ ایشان متکفل شد و بر پی ایشان برفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ حسم مرض ؛ بریدن بیماری را بدوا. بیخ برکردن . ◄ پیوسته داغ کردن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). داغ کردن . (ترجمان عادل ). ◄ بریدن و بازایستادن خون و جز آن . بند آمدن .
حسم . [ ح َ س ِ ] (ع ص ) پیوسته . ◄ بداختر. ج، حسوم . (مهذب الاسماء).
حسم . [ ح ُ س َ ] (اِخ ) نام موضعی است . نام جائی در شعر نابغة.