حسحاس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حسحاس . [ ح َ ] (ع اِ) جوانمرد. جواد. (دهار). ◄ قلیل الحرکة. (تاج العروس ). ◄ شمشیر مهلک . (آنندراج ).
حسحاس . [ح َ ] (اِخ ) نام جد عامربن امیةبن زید. صحابی است .
حسحاس .[ ح َ ] (اِخ ) ابن بکربن عوف بن عدی . از صحابه است .