حزر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) اندازه گرفتن به حدس، تخمین زدن.<BR>۲- در علم نجوم تقدیر ستارگان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) اندازه گرفتن به حدس، تخمین زدن. ۲- در علم نجوم تقدیر ستارگان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حزر. [ح َ ] (اِخ ) کوه یا وادیی به نجد. (معجم البلدان ).
حزر. [ ح َ ] (ع مص ) تقدیر کردن . (تاج المصادر بیهقی ). تخمین نمودن . (منتهی الارب ). اندازه کردن غله را در مزرعة و میوه را بر درختان .(غیاث ) (منتهی الارب ). دید. دید زدن . تقدیر غلات در زرع . برآورد. برآورد کردن . اندازه کردن . (منتهی الارب ). دید زدن . اندازه کردن کشت و میوه . خرص . حدس . (معجم البلدان ). اندازه کردن چیزی را که چند است : حزرت القوم مائة رجل، و محراب داود بها و هو بنیةمرتفعة، ارتفاعها یشبه ان یکون خمسین ذراعاً من الحجارة و عرضها نحو ثلاثین ذراعاً. علی الحزر و التخمین .(صورالاقالیم اصطخری ): در ممالک حزر و مقاسمه باطل گردانیم . (تاریخ غازانی ص ٣٥٤). ◄ مساحت کردن . (دهار). ◄ ترش و زبان گز شدن شیر و نبیذ. زبان گز شدن شیر. ترش شدن شیر و نبیذ. (تاج المصادر بیهقی ). ◄ حزر وجه ؛ چین به جبین شدن .
حزر. [ ح َ ] (ع اِ) شیر ترش . (معجم البلدان ). ماست نیک ترش . حزراء. ◄ قول حدس . (معجم البلدان ). ◄ کوسه . کوسج . خرست . ماهی موذی معروف . بیرونی آرد: فراء گوید لخم همان ضفدع است . و ابوالعباس عمانی گوید: لخم بفارسی فیشواذ است که موذی نباشد وموذی آن را خرست نامند که کوسج باشد و کوسج را ضبعالماء خوانند سر آن چون سر شیر است و دوازده دندان دارد در یک صف و دندانهای تمساح در دو صف باشد و بحرینیان آن را حرز نامند. (الجماهر بیرونی صص ١٤٤-١٤٣).