حزب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حزب . [ ح ِ ] (ع اِ) گروه . (ترجمان عادل ) دسته . (منتهی الارب ). گروه مردم . (غیاث ). ثلة. (دهار). حزبة. حِزق . فوج . فرقة. ج، احزاب . (منتهی الارب ). ◄ جمعی از کفار که متفق شده، به حرب رسول (ص ) آمدند. و آن حرب را «غزوه ٔ احزاب » نامند. ◄ یاران . مددکاران . (منتهی الارب ). ملازمان . سپاه یا دوستان یا تابعین برای کسی : حافظ اعلام شرع، ناصردین رسول کز مدد علم اوست نصرت حزب خدا. خاقانی . ◄ در اصطلاح علم فتوت از علوم تصوف طایفه ای باشند منسوب به یک شخص . و فرق میان حزب و بیت آن است که حزب در بیت داخل باشد چون بطن در قبیله، و احزاب متفق باشند و با یکدیگر محاضره نکنند، اما بیوت مختلف باشند. (از کتاب نفائس الفنون، علم فتوت ). ◄ چهار یکی از جزو قرآن و مجموع قرآن سی جزء است پس قرآن صد و بیست حزب باشد. یک صد و بیستم قرآن . ◄ سلاح . (منتهی الارب ). ساز جنگ . ◄ ورد. ◄ وظیفه . ◄ نوبت آب . (منتهی الارب ). ◄ نصیب . پاره ای از هر چیز. ◄ دسته و فرقه ٔ سیاسی که در امور اجتماعی نظرهای خاص بیک طبقه را تعقیب کند. ♦ حزب اﷲ؛ حزب خدا. مؤمنین . گروه صلحاء. (غیاث ).
حزب . [ ح ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ حازب . (منتهی الارب ). ◄ ج ِ حزیب . (منتهی الارب ).
حزب . [ ح َ ] (ع مص ) رسیدن چیزی به کسی . رسیدن کار سخت که اندوهناک گرداند. (از منتهی الارب ). کاری رسیدن . (تاج المصادر بیهقی ). دشوار شدن چیزی بر کسی و فشردن او را. سخت شدن . حزابة.