حزام
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حِ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- هر چه که به آن چیزی را ببندند.<BR>۲- تنگ اسب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- هر چه که به آن چیزی را ببندند. ۲- تنگ اسب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حزام . [ ح ِ ] (ع اِ) تنگ . (دستوراللغة). تنگ ستور. تنگ چارپا. تنگ اسب . (مهذب الاسماء). ج، حزم . ◄ دست بند طفل در گهواره . دست بند شیرخواره به گهواره . (منتهی الارب ). بربند. بربند کودک . (مهذب الاسماء). ◄ آنچه بدوی بندند. (منتهی الارب ). ♦ امثال : جاوزالحِزام الطبیین ؛ کار از حد خود درگذشت .
حزام . [ ح َزْ زا ] (ع ص، اِ) باربند. کسی که بار بندد. کسی که بار کاغذ را بندد، به اصطلاح ماوراءالنهر. (سمعانی ). ج، حزامون .
حزام . [ ح ِ ] (اِخ ) وی پدر عروة شاعر عرب است . رجوع به عروةبن حزام شود.