حزاز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حزاز. [ ح ُ ] (ع اِ) قوبا. ادرفن . داد.سودا. گوارون . اگریون . ولین . اندوب . اندج . ابریون . حسین خلف تبریزی گوید: کوفتی باشد که آنرا به عربی قوبا گویند و آن علتی است که در بدن آدمی پیدا شود و هرچند برآید پهن گردد و خارش کند. (برهان قاطع). داود ضریر انطاکی آنرا از امراض سر دانسته و مفصل بحث نموده و علاج آن را یاد کرده است . رجوع به تذکره ٔ وی شود. ◄ حزیز.
حزاز. [ ح َ ] (ع اِ)سبوسه ٔ سر. شوره . سبوس سر. ابریه . هبریة. و آن چیزهائی باشد در پوست سر چون سبوس . نخاله ٔ سر. ◄ آنچه بیفتد از خار. (مهذب الاسماء). ◄ درد دل . (مهذب الاسماء). ◄ مرد سخت عمل .
حزاز. [ ح ِ ] (ع اِ) ج ِ حزیز.