حرکت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ رَ کَ) [ ع. حرکة ]<BR>۱- (مص ل.) تکان خوردن، جنبیدن.<BR>۲- جابه جا کردن، تکان دادن.<BR>۳- جنبش، فعالیت.<BR>۴- رفتار، عمل.<BR>۵- (اِ.) هر یک از سه نشانة نوشتاری واکههای کوتاه شامل فتحه، کسره و ضمه.<BR>۶- خروج از حالت موجود به طور تدریج (فلسفه).<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ رَ کَ) [ ع. حرکه ] ۱- (مص ل.) تکان خوردن، جنبیدن. ۲- جابه جا کردن، تکان دادن. ۳- جنبش، فعالیت. ۴- رفتار، عمل. ۵- (اِ.) هر یک از سه نشانه نوشتاری واکههای کوتاه شامل فتحه، کسره و ضمه. ۶- خروج از حالت موجود به طور تدریج (فلسفه).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حرکت . [ ح َ رَ ک َ ] (ع مص ) حَرَکة. جنبش . جنبیدن . مقابل سکون، آرام، آرامیدن، درنگ . تحشحش . حشحشة. کون . ذماء. تقتقة. رکضت . نهضت . مور. تمور. تکان . تکان خوردن . سید جرجانی گوید: حرکت اشغال حیزی است پس از حیزی . و هم او گوید: حرکت خروج از قوه است به فعل بر سبیل تدریج . و نیز حرکت دو بُوِش در دو آن در دو مکان، چنانکه سکون دو بوش است در دو آن در مکان واحد : به یک حرکت به بام رسیدمی . (کلیله و دمنه ). قوت حرکت در فرزند پیدا آید. (کلیله و دمنه ). بعضی گفته اند اوج شمس را حرکت نیست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٦٠). ♦ امثال : حرکت از تو برکت از خدا . ◄ رفتن . ذهاب : اینک رایت ها حرکت خواهد نمود جانب بست . (تاریخ بیهقی ص ٥١٠). حرکت خواهیم کرد ما [ مسعودبن محمود ] بر جانب بلخ ... آنگاه سوی غزنین رفته آید. (تاریخ بیهقی ). علی تکین بر منزل بازپس نشیند چنانکه پیش رسول ما حرکت کند. (تاریخ بیهقی ص ٣٥٦). و ما چون از ری حرکت کردیم تا تخت ملک پدر را ضبط کرده آید و به دامغان رسیدیم بوسهل زوزنی به ما پیوست . (تاریخ بیهقی ص ٣٣٢). صواب آن است که من پیوسته ام تا صلح پیدا آید و از آنجا بسلامت حرکت کرده شود. (تاریخ بیهقی ). طلیعه را بازگردانید که خوارزمشاه حرکت خواهد کرد. (تاریخ بیهقی ص ٣٧٥). بر اثر به سه روز حرکت کنم . (تاریخ بیهقی ص ٣٧٩).خواجه احمد حسن پس از حرکت رایت عالی، به یک هفته گذشته شد. (تاریخ بیهقی ص ٣٧١). بر جانب هدایت حرکت خواهد کرد. (تاریخ بیهقی ص ٤٠٠). دختر وی را که عقد نکاح کرده شده بباید آورد، پیش از آنکه از نشابور حرکت کرده باشد. (تاریخ بیهقی ص ٣٨٣). دمنه گفت ... ملک ... حرکت و نشاط شکار فروگذاشته . (کلیله و دمنه ). بهیچ جانب حرکت و نشاط نمی کرد. (کلیله و دمنه ). که راه مخوف است ... و هنگام حرکت نامعلوم . (کلیله و دمنه ). ◄ (اِ) عمل . فعل . کار. رفتار : عامه ٔ مردم ویرا لعنت کردند بدین حرکت ناشیرین که کرد. (تاریخ بیهقی ). ملک زوزن را خواجه ای بود کریم النفس . ... اتفاقاً از او حرکتی در چشم سلطان ناپسند آمد. (گلستان ). و این کلمه را در فارسی در حال لزوم با کردن صرف کنند، و معنی جنبیدن و رفتن دهد و در حال تعدی با دادن و معنی تحریک و جنبانیدن و بردن بخشد. ج، حرکات . ◄ (اصطلاح نحو) هریک از سه جنبش حرف یعنی فتحه و ضمه و کسره . حرکات ثلاث . مقابل سکون و جزم . حرف مصوت . و رجوع به اعراب شود. ◄ (اصطلاح عروض ) یکی از رَس ّ واشباع و حذو و توجیه و مجری و نفاذ در قافیه . ◄ (اصطلاح موسیقی ) زخم و ضربی که بر اوتار آید از زخمه یا کمان یا ناخن . ◄ (اصطلاح فیزیک ) وضع را گویند که موقع آن نسبت به نقطه ٔ ثابتی تغییر کند. هرگاه مسافت مطویه بواسطه ٔ جسم متحرک متناسب با زمان باشد حرکت را متشابه وگرنه متغیر گویند. اگر در حرکت متغیر سرعت جسم به نسبت معینی تغییر کند حرکت را متغیر متشابه نامند. ◄ (اصطلاح روانشناسی ) در اصطلاح روانشناسی، حرکت بر چهار قسم است . دکتر سیاسی آرد: از جنبش ساده ٔ موجودات یک سلولی گذشته سایر حرکات را میتوان به چهار دسته تقسیم نمود بدین قرار: ١- حرکت انعکاسی یا بازتاب . ٢- حرکت غریزی . ٣- حرکت عادی . ٤- حرکت ارادی . و نیز گوید: هر فعلی معمولاً از چندین حرکت ترکیب یافته است و از همین جهت، هرچند که لفظ فعل (کنش ) ولفظ حرکت (جنبش ) غالباً بجای هم استعمال میشوند، ولی بهتر است حرکات مرکب را فعل یا کنش بخوانیم و از اطلاق این لفظ به حرکت ساده ٔ بسیط یا جنبش مانند اکثر حرکتهای انعکاسی خودداری کنیم . ♦ حرکت اختلاجی وجه و غیره ؛ لقوه . ♦ حرکت اختیاری . رجوع به حرکت ارادی شود. ♦ حرکت ارادیة ؛ مقابل حرکت قسریة. رجوع به حرکت ارادی شود. ♦ حرکت انبساطیه ٔ قلب و شرائین ؛ جنبش کشش و گسترش دل و شریانها. مقابل حرکت انقباضیه . ♦ حرکت انتقالیة ؛ حرکت دوری اجسام فلکی در مدار خود. ♦ حرکت انقباضیه ٔ قلب و شرائین ؛ جنبش فراهم آمدگی دل و شریانها. مقابل حرکت انبساطیه . ♦ حرکت بمعنی التوسط ؛ در مقابل حرکت بمعنی القطع. رجوع به حرکت توسطی شود. ♦ حرکت بمعنی القطع . رجوع به حرکت قطعی شود. ♦ حرکت در اَین ؛ حرکت جسمی است از مکانی به مکان دیگر وآنرا نقلة نامند. (تعریفات جرجانی ). ♦ حرکت در کَم ّ ؛ انتقال جسم است از کمیتی به کمیت دیگر، چنانکه از نمو به ذبول و برعکس . (جرجانی ). ♦ حرکت در کیف ؛ انتقال جسم است از کیفیتی به کیفیت دیگر، مانند گرم شدن آب و سرد شدن آن، و این حرکت را استحالة خوانند. (جرجانی ). و باز گوید: هی الکیفیة الحاصلة للمتحرک مادام متوسطاً بین المبداء و المنتهی و هو امر موجود فی الخارج . ♦ حرکت در وضع ؛ حرکت وضعی . حرکت گِردگردانی یعنی مستدیره است . رجوع به حرکت وضعی شود. ♦ حرکت ذاتیة ؛ حرکتی است که عُروض آن بر ذات جسم بنفسه است . (تعریفات جرجانی ). ♦ حرکت طبیعیة ؛ مقابل حرکت قسریة. آن است که بسبب امری حاصل نگردد و شعور و اراده ای نیز با وی نباشد. رجوع به حرکت طبیعی شود. ♦ حرکت عَرَضیة ؛ حرکتی است که عُروض آن بر جسم بواسطه ٔ عُروض اوست بر جسمی دیگر بالحقیقة، مانند حرکت جالس سفینه . (تعریفات جرجانی ). ♦ حرکت قسریة ؛ مقابل حرکت ارادیة و مقابل حرکت طبیعیة. رجوع به حرکت قسری شود.
مترادف و متضاد واژهدان
تحرک، تکان، جنبش (متضاد: سکون) قیام، نهضت (متضاد: رفرم) رحلت، کوچ (متضاد: اقامت) عزیمت سیر، گردش اهتزاز، نوسان رفتار، عمل وول (متضاد: سکون)
فرهنگ طیفی واژهدان
جریان، تحرک، پویایی، جنبش، انتقال، پیشروی، حرکت وضعی (انتقالی)، حرکت بهپهلو ولوله، تکاپو [ی]، جنبوجوش، اهتزاز پسرفت، دور شدن بیقراری، وول مارش، رژه، سرعت، آهنگ، شتاب حرکت سیالات، هیدرودینامیک ترابری، انتقال، نقل مکان، کوچ پویانمایی، انیمیشن، متحرکسازی، سینما تکان، رعشه، لرزه، جوشش، تلاطم اختلاج ارتعاش، نوسان انبساط، انقباض ورود، خروج، دخول، صدور چرخش، حرکت انحنادار حرکت معنیدار اختیار
واژگان فارسی سره واژهدان
جنبش، جنبه، تکان، پویش