حرقی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حرقی . [ ح َ قا ] (ع ص، اِ) ج ِ حَریق . (منتهی الارب ).
حرقی . [ ح ُ ] (ص نسبی ) نسبت است به حرقة، قبیله ای از همدان . (سمعانی ).
حرقی . [ ح ُ ] (اِخ ) جابربن زید یحمدی ازدی حرقی جوفی، مکنی به ابوالشعثاء. یکی از أئمه ٔ سنت و از یاران عبداﷲبن عباس است . اصل او از حرقه ناحیه ای به عمان است و او راجوفی نیز گویند، چه مدتی در «درب الجوف » بصره سکونت داشت . از ابن عباس روایت دارد، و عمربن دینار از وی روایت کند. در ٩٣ هَ . ق . درگذشت . (معجم البلدان ).