حرف گیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع - فا. ] (ص فا.) نکته گیر، عیب جو.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ ع - فا. ] (ص فا.) نکته گیر، عیب جو.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حرف گیر. [ ح َ ] (نف مرکب ) عیب گیرنده . عیب گیر. خطابگیر. خطاگیرنده . (شرفنامه ٔ منیری ). خرده گیر. نقاد سخن . ناقد. نکته گیر در گفتار. عیب جوی در سخن : قلم درکش به حرف دست سایم که دست حرف گیران را نشایم . نظامی . خدایا حرفگیران در کمینند حصاری ده که حرفم را نبینند. نظامی . چو حرفم برآید درست از قلم مرا از همه حرفگیران چه غم . سعدی . زبان همه حرفگیران ببست که حرف بدش برنیامد ز دست . سعدی . خوشوقت کسانی که ز پا بنشستند در بر رخ مردمان نادان بستند کاغذ بدریدند و قلم بشکستند وز دست و زبان حرفگیران رستند. سعدی . ◄ عیب جو در هر چیز. مطلق ناقد. مطلق نکته گیر : بگویند از این حرفگیران هزار که سعدی نه اهل است و آمیزگار. سعدی . ◄ مصحح . غلطگیر.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی