حدل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حدل . [ ح َ ] (ع مص ) ستم کردن بر. (دهار) (زوزنی ) (منتهی الارب ). ◄ حدل از امر؛ میل از کار. ◄ (ص )مرد ناراست : انه لحدل ؛ ای غیر عدل . (منتهی الارب ).
حدل . [ ح َ دَ ] (ع مص ) نگریستن به گوشه ٔ چشم . (منتهی الارب ). نظر کردن به گوشه ٔ چشم . ◄ یک دوش مرد افراشته تر گردیدن از دیگر. (از منتهی الارب ). ◄ گردن کج شدن . ◄ (اِمص ) راستی یکی از سرهای برگشته ٔ کمان . ◄ (ص ) یقال : انه لحدل علیه ؛ ای جائر. (منتهی الارب ).
حدل . [ ح َ دِ ] (ع ص ) مردی که یک دوش وی افراشته تر بود از دیگر. ج، حَدالی ̍. (منتهی الارب ).