حدس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حدس . [ ح َ ] (ع مص ) شتافتن . (منتهی الارب ). سرعت . (کشاف اصطلاحات الفنون ). بشتاب رفتن . ◄ الرمی، و منه الحدس و هو الظن . (معجم البلدان ). حدس بسهم ؛ به تیر زدن . تیر زدن . (منتهی الارب ). ◄ غلبه کردن در انداختن کسی را. ◄ فروخوابانیدن . افکندن . بیفکندن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ پاسپر نمودن . یقال : حدسته برجلی ؛ وطئته . (منتهی الارب ). پایمال کردن . لگدمال کردن . ◄ خوابانیدن گوسفند را برای ذبح . ◄ حدس به لبّة بعیر؛ کارد در سینه ٔ شتر زدن . ◄ حدس لهم بمطفئةالرضف ؛ ذبح کرد برای آنها گوسفندی لاغر که خاموش کند آتش را و پخته نشود. ◄ آهنگ کردن . (از منتهی الارب ). ◄ بر گمان گفتن . بگمان سخن کردن . گمان بردن . بگمان دانستن . گمان . فراست . ظن . (زمخشری ). پنداشت . پنداشتن . ظن بردن . دانستن امور به تخمین . تخمین . تخمین زدن . تخمین کردن . دید. دید زدن . حدس زدن . دانائی . (غیاث ) (نصاب ). دریافتن . (غیاث ). زود دریافتن چیزی . زودیافتن و فرق آن با فکر آن است که در فکر ترتیب باشدو در حدس احتیاج به ترتیب نباشد : من در جواب رقعه ٔ او فصلی بنوشتم بدان حال که بر وفق حدس و فراست من آمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ تهران ص ٣٤٠). تهانوی گوید: متمثل شدن مبادی فکری است در ذهن دفعةً و بدون اختیار و قصد، خواه پس از جستجو و خواه بدون آن، و آن از حدس بمعنی سرعت گرفته شده است، و لذا در عرف آنرا سرعت انتقال از مبادی به مطلوب نامند، ولیکن در این مسامحت است، چه در حدس حرکتی نیست و در مقابل فکر است، گوئی اینان طفره و عدم تدرج را به سرعت تعبیر کرده اند و برخی گویند: تیزانتقالی نفس است بخودی خود از حد وسطها و استدلالات . و برخی آنرا متمثل شدن حد وسط و مانند آن در نفس یک دفعه خوانده اند، و برخی گفته اند: بدست آوردن حد اوسط است دفعةً و بدون حرکت و تدرج، خواه با شوق و خواه بدون آن باشد، نه بدست آوردن مطلب بدون حرکت، و بنابراین اینکه گویند حدس خالی از حرکت است بدان معنی است که حرکت بسوی حد وسط ندارد، نه حرکت بطرف مطلب . این گفته ٔ حلوانی است در حاشیه ٔ طیبی . (کشاف اصطلاحات الفنون ). خواجه ٔ طوسی آنرا چنین تعریف کند: قدرت این قوت (قوت استعدادی که در تعریف ذهن گفته شد) بر اقتناء حد اوسط در هر مطلوب بذات خود. (اساس الاقتباس ص ٤١٠). سرعة انتقال الذهن من المبادی الی المطالب و یقابله الفکر و هی ادنی مراتب الکشف . (تعریفات جرجانی ص ٥٦). ♦ حدس خطا ؛ حدس که با حقیقت مطابقت نکند. ♦ حدس صائب ؛ حدس مطابق با واقع. ◄ بی راه بری براه رفتن . بشدن در زمین نه به بصیرت . (تاج المصادر بیهقی ).
حدس . [ ح َ دَ ] (اِخ ) لغتی است در عدس و آن نام قومی است بزمان سلیمان نبی که بر استران درشتی کردندی و استران بشنیدن ذکر آنان گریختندی، تا آنجا که کلمه ٔ حدس، زجر گردید استران را. (منتهی الارب ).
حدس . [ ح َ دَ ] (اِخ ) نام شهری بشام . و مردم آن قومی از لخم بودند. (معجم البلدان ).