حدج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حدج . [ ح َ ] (ع مص ) تیز نگریستن به کسی . (تاج المصادر بیهقی ). چشم انداختن بر چیزی . (منتهی الارب ). ◄ تیر و جز آن به کسی انداختن . حدج به سهم ؛ به تیر زدن . (از منتهی الارب ). ◄ حدج بستن بر شتر. (از منتهی الارب ) پالان بستن بر شتر. پالان بر شتر نهادن . پالان شتر و ساز آن بر شتر بستن . (تاج المصادر بیهقی ). بار و کجاوه بر شتر سخت بستن . ◄ تهمت زدن بر کسی . گناه کسی بر دیگری نهادن .(تاج المصادر بیهقی ). چیزی به کسی انداختن . (تاج المصادر بیهقی ). تهمت نمودن بر کسی . ◄ غبن در بیع لازم کردن . (منتهی الارب ). ◄ زدن .
حدج . [ ح َ دَ ] (ع اِ) نام ثمر حنظل است پیش از آنکه رنگ آن زرد شود. حنظل تمام نارسیده که هنوز زرد نشده باشد. حنظل و خربزه مادام که تازه باشند. حنظل که سخت شده باشد. (منتهی الارب ). حنظل . (داود ضریر انطاکی ). ◄ سفجه . سفچه . کالک . کنبزه . خرچه . ◄ بطیخ تر. (منتهی الارب ). ◄ خار قتب تر که نباتی است . و بضم نیز آمده است . (منتهی الارب ). ◄ بادنجان . باتنگان . (مهذب الاسماء).
حدج . [ ح ِ ] (ع اِ) بار. ◄ مرکبی زنان را مانند محفة. (منتهی الارب ). کژابه . کجاوه . محفه ٔ زنان . هودج . کجاوه ٔ پوشیده . ج، اَحداج، حُدوج . (منتهی الارب ). ج، حدائج . (مهذب الاسماء).