حجیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حجیب . [ ح ِ ] (ع اِ) پرده . از حجاب ساخته شده است . (از ناظم الاطباء). مماله ٔ حجاب : بحجاب اندرون شود خورشید گر تو گیری از آن دو لاله حجیب آن زنخدان به سیب ماند راست اگر از مشک خال دارد سیب . رودکی . تا چشم نظاره زو خبر ندهد هم نور جمال او حجیبش بین . خاقانی . من ترا بیدار کردم از نهیب تا نسوزد آنچنان آهی حجیب . مولوی . بانگ حق اندر حجیب و بی حجیب آن دهد که داد مریم را ز جیب . مولوی . آنکه در عقل و گمان هستش حجیب گاه پوشیده ست و گه بدریده جیب . مولوی . همچنین می بود تا کشف حجیب تا بیابد آن گهر را او ز جیب . مولوی . چون دیگران ز دل نروی گر روی ز چشم کاندر میان جانی و از دیده در حجیب . سعدی . از عجایبهای عالم سی و دو چیز عجیب جمعمی بینم عیان در روی او من بی حجیب . سعدی .
حجیب . [ ح َ ] (اِخ ) نام موضعی است در شعر افوه أودی : فلما أن رأونا فی وغاها کآساد الغریفة و الحجیب . (معجم البلدان ).