حجلة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حجلة. [ ح َ ج َل َ ] (ع اِ) عمارت مدور مانند گنبد. (منتهی الارب ). ◄ خانه ٔ آراسته بتخت و جامه و پرده ٔ عروس . ج، حَجل یا حِجل . (منتهی الارب ). خانه ٔ آراسته . (مهذب الاسماء) (دهار). خانه ٔ عروس که با پرده ها و جامه ها آرایند. جایی که با پرده ها و جامه ها زینت کنند عروس را. منصه . گردک . حجره ٔ خاص عروس . خلوتخانه ٔ زفاف . پرده . (دهار). پرده ٔ عروسان . جلوه گاه عروس . ◄ شتر ریزه ٔ نر و ماده . ج، حَجَل . (منتهی الارب ). ◄ یکی حَجَل . یک کبک نر. (منتهی الارب ).
حجله . [ ح ِ ل َ / ل ِ ] (ع اِ) این کلمه در عربی بفتح حاء و فتح جیم آمده لکن در تداول فارسی نظماً و نثراً بکسر حاء و سکون جیم است . گردک . عمارتی مدور مانند گنبد. ◄ خانه ٔ آراسته بتخت و جامه و پرده برای عروس . اطاق و حجره ای آراسته وزینت شده جهت عروس و داماد. (آنندراج ) : بیآمد سوی حجله ٔ آرزوی بدو گفت ای ماه آزاده خوی . فردوسی . چو می خوردیم درغلطیم هر یک با نگارینی چو برخیزیم گرد آئیم زیر کله ٔ حجله . فرخی . ثنای او بدل ما فرو نیاید از آنک عروس سخت شگرف است و حجله نازیبا. خاقانی . به هشت نهر بهشت اندر این سه غرفه ٔ مغز بهفت حجله ٔ نور اندر این دو حجره ٔ خواب . خاقانی . بخال و زلف و لب وحجله ٔ عروس عرب که سنگ و کعبه و حلقه ست و آستان حجاب . خاقانی . گفت چرا در صبوح باده نخواهی کنونک حجله برانداخت صبح حجره بپرداخت خواب . خاقانی . در ختنی روی تو حجله ٔ زنگی عروس در یمنی جزع تو حجره ٔ هند و صنم . خاقانی . نوعروسان حجله ٔ نوروز نورهان زر و زیور اندازند. خاقانی از پس یک ماه سنگ انداز در چاه بلور عده داران رزان را حجله ها برساختند. خاقانی . چوگان کنم ز آه خود آخر سحرگهی گردون چو گو بحجله ٔ طارم برآورم . عطار. حجله همان است که عذراش بست بزم همان است که وامق نشست . نظامی . حجله و بزم اینک تنها شده وامق افتاده و عذرا شده . نظامی . عروس شاه نیز از حجله برخاست به روی خویشتن مجلس بیاراست . نظامی . گفتم که خواجه کی بسر حجله میرود گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند. حافظ. عروس روی پوش گل درون حجله با بلبل دهان بگشاده زیر لب حدیثی می کند مبهم . ؟ اریکه تخت آراسته که در گنبد باشد یا در خانه و اگر چنین نباشد آن خانه و گنبد را حجله گویند. (منتهی الارب ذیل اریکه ). ج، حِجال و حَجَل . و رجوع به نشریه دانشکده ٔ ادبیات تبریز شماره ٔ سوم سال اول شود. ♦ حجله ٔ جام ؛ جام شراب : در حجله ٔ جام آسمان رنگ آن دختر آفتاب در ده . خاقانی . ♦ حجله ٔ گل یا حجله ٔ شکوفه ؛ حقه ٔ گل یا شکوفه ٔ گیاهان : جلوه گر از حجله ٔ گلها شمال گل شکر از شاخ گیاهان غزال . نظامی . جانم شکوفه وار شکافان شد از هوس چون حجله ٔ شکوفه برانداخت نوبهار. خاقانی .
حجله . [ ح َ ج َ ل َ ] (اِخ ) یکی از دختران صلفحاد بود. سفر اعداد٢٦: ٣٣ و ٢٧: ١ و ٣٦: ١١ یوشع ١٧:٣ (قاموس کتاب مقدس ).