حجری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حجری . [ ح َ ج َ ] (اِخ ) ابوالمکارم بن احمد الناغور حجری از اهل بغداد و به ابن حجر معروف بود، پس بدان منسوب شد. وی از اهل قرآن بود و آنرا بر ابوالخبربن مبارک بن حسین بن عسال بخواند.از ابومحمد رزق اﷲ تمیمی و ابوالفوارس طرار روایت کرد، و من کتاب تاریخ ابوموسی محمدبن مثنی بصری را بر او خواندم . وی در ربیع الاول سال ٣٧ (ظاهراً ٥٣٧ هَ .ق .) درگذشت و در باب حرب دفن شد. (انساب سمعانی ).
حجری . [ ح َ ج َ ] (ص نسبی ) منسوب به حجر. سنگی . از سنگ . سنگین . سمعانی گوید نسبت است بحجر یعنی حجاره و مشهور به آن جماعتی از اهل قوشح (شاید فوشنج ) میباشند. ♦ عظم حجری ؛ دو استخوان است بر دو سوی سر که سوراخ گوش در وی است و چون سخت تر از استخوانهای پیش و پس سر است آنرا حجری گویند. و از سوی راست و چپ دو پاره ٔ دیگر است [ از استخوان ] و سوراخ گوش اندر وی است و این هردو سخت تر از پاره های دیگر است، بدین سبب هر دو راعظمان حجریتان گویند. و در هر یک از سوی بالا درز قشری است و اندر زیر درزی است که از کناره ٔ درز لامی بیاید و بکناره ٔ درز اکلیلی پیوندد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ج ١ ص ١٢٠). ♦ عصر حجری ؛ دوره ای از زندگانی نوع آدمی که در آن دوره سلاح از سنگهای تیزکرده داشتند. دوره ٔ سنگی .
حجری . [ ح ُ ری ی / ح ِ ] (ع اِ) حق . ◄ حرمت . (ناظم الاطباء).