حجام
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ جّ) [ ع. ] (ص فا.) حجامت کننده، کسی که کارش حجامت کردن و خون گرفتن است.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ جّ) [ ع. ] (ص فا.) حجامت کننده، کسی که کارش حجامت کردن و خون گرفتن است.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حجام . [ ح َج ْ جا ] (اِخ ) دینار. انس بن مالک را حجامت کرد. نضربن شمیل از وی روایت دارد. ابوحاتم گوید: بگمان من او ابوطالب حجام است که قتاده از وی روایت دارد. (سمعانی ).
حجام . [ ح َج ْ جا ] (ع ص، اِ) خون کشنده به استره زدن . کشنده ٔ خون از شاخ . (منتهی الارب ). الذی یحجم و یحسن صنعة الحجم . (سمعانی ). کشنده ٔ خون با شاخ یا شیشه از تن . حاجم . حجامت گر. خون گیر. خون ستان . حجامت کننده . حجامت چی . خون کشنده . مصاص . ♦ امثال : افرغ من حجام ساباط ؛ سخت عاطل و بیکار مانده . لانه حجم کسری مرة فی سفره فاغناه فلم یعد للحجامة. او لأنه کان یحجم من مرّعلیه من الجیش بدانق نسئة الی وقت قفولهم و مع ذلک یمرّ علیه الاسبوع و الاسبوعان و لایقربه احدٌ فحینئذ کان یخرج امه فیحجمها لئلا یفرغ بالبطالة، فمازال دأبه حتی ماتت فجاءة فصار مثلاً. (منتهی الارب ). ◄ توسعاً رگ زن و فصاد و گرای . (مهذب الاسماء). دلاک . سرتراش . سلمانی . حلاّق . مزّین . تونکو. تانگو. تنگو.قائم : تلیکو. موی ستر. (مهذب الاسماء) : این کلک پسر حجامی بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٣). آن مدت که عمر یافت زیانش نداشت که پسر حجامی بود. (تاریخ بیهقی ص ٤١٥). قال علی بن عاصم دخلت ُ علی ابی حنیفة و عنده ُ حجام یأخذ من شعره . (ابن خلکان ). زی عام چو تو مال و ملک داری خواهی علوی باش و خواه حجام . ناصرخسرو. روزی نوشین روان بباغ سرای اندر حجام را بخواند تا موی بردارد. (نوروزنامه ). شه سکندر دهد همه کامم که من او را گزیده حجامم . سنائی . زن حجام از بیم جواب نداد. (کلیله و دمنه ). زن حجام بینی بریده بر دست گرفته بخانه رفت . (کلیله و دمنه ). حجام متحیر گشت . (کلیله و دمنه ). زن حجام بگشادن او... رضا داد. (کلیله و دمنه ). چندانکه خلق بیارامید زن حجام بیامد. (کلیله و دمنه ). در این میان حجام از خواب درآمد. (کلیله و دمنه ). سفیر میان ایشان زن حجامی بود. (کلیله و دمنه ). چون قدم از منزل اول برید گونه ٔ حجام دگر گونه دید. نظامی .
حجام . [ ح َج ْ جا ] (اِخ ) دینار. مولای جریر است . زیدبن ارقم را حجامت کرد. یونس بن عبیداﷲ از وی روایت دارد. (سمعانی ).
مترادف و متضاد واژهدان
حجامتچی، خونگیر، رگزن، فصاد، حجامتگر سرتراش، سلمانی