حج کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حج کردن . [ ح َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) حج . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (دهار). موافاة. (منتهی الارب ). گزاردن اعمال حج : شاد گشتم بدانکه حج کردی چون تو کس نیست اندرین اقلیم . ناصرخسرو. گفتم ای دوست پس نکردی حج نشدی در مقام محو مقیم . ناصرخسرو. گر تو خواهی که حج کنی پس ازین اینچنین کن که کردمت تعلیم . ناصرخسرو.