حبی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حبی . [ ح ُب ْبا ] (اِخ ) نام موضعی است در شعر راعی : ابت آیات حبی ان بینا لنا خبراً فابکین الحزینا. (معجم البلدان ).
حبی . [ ] (اِخ ) قادین یا حبی خاتون شاعره ٔ ترک از اهل اماسیة. صاحب قاموس الاعلام ترکی گوید:مشهورترین شاعره ٔ عثمانی است، حفیده ٔ شیخ یحیی و زوجه ٔ شمسی چلپی و ندیمه ٔ سلطان سلیم خان ثانی بود و نفوذ و اقتداری بزرگ داشت و خانه ٔ او ملجاء و مرجع ارباب حوائج بود. اشعار او نهایت لطیف است . غزلیات و قصائد و مثنویاتی دارد و نیز او راست : منظومه ای به نام «خورشید و جمشید». و دو بیت ذیل از گفته های اوست : دعا تمثیلی یوسف کی بی درهم که آکا مشتری در خلق عالم ویر هر کمشی مقدور نجه گوهر آنک تا مشتریسندن اوله لر -انتهی . صاحب کشف الظنون در ذیل «جمشید و خورشید» گوید: در تذکرة الشعراء به حبی خاتون منسوب است ولی در حاشیه ٔ شقایق دیدم که از احمد کرمیانی متوفی ٨١٥ هَ . ق . است .
حبی . [ ح ُ ب َی ی ] (اِخ ) نام موضعی است به تهامة که بنی اسد و کنانة را بود. مضرس بن ربعی گوید : لعمرک اننی بلوی حبی لارجی عائناً حذراً اروحاً اری طیراً تمر ببین سلمی و قیل النفس الا أن تریحا. (معجم البلدان ).