حبونی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حبونی . [ ح َ نا ] (اخ ) نام جایی است که ابن یحیی سمهری درباره ٔ آن چنین سروده است : خلیلی لاتستعجلا و تبینا بوادی حبونی هل لهن زوال و لاتیأسا من رحمةاﷲ و اسألا بوادی حبونی ان تهب شمال و لاتیاسا ان ترزقا أرجیة کعین المها اعناقهن طوال من الحارثیین الذین دمائهم حرام و اما مالهم فحلال . ابوعلی گفته است : این کلمه به وزن فعولی ̍ نیست بل دو احتمال دارد: اول اینکه یک جمله به صورت علم درآمده است . مانند «علی اطرقا بالیات الخیام »، و دیگر اینکه حبونی از حبوت باشد، چنانکه «عفرنی » از عفر آمده است . و ممکن است اصل آن حبونن بوده و نون دوم برای کراهت تضعیف، به الف بدل شده باشد. چنانکه گویند: «ولاأملاه » به جای «لاأمله » و ممکن است از باب تعاقب (تبدیل ) نون به حرف عله که به آن نزدیک است باشد، چنانکه در «ددن » گفته اند: «ددا» و چون احتمالات در آن می آید نمی توان آن را بر وزن «فَعولی ̍» دانست . فرزدق گفته است : و اهل حبونی من مراد تدارکت و جرماً بواط خالط البحر ساحله . ابوعبیدة در تفسیر خود گوید: حبونی من ارض مراد اراد حبونن فلم یمکنه . (معجم البلدان ).