حبحاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حبحاب . [ ح َ ] (ع ص ) مردکوتاه زشت روی بدخو. ◄ لاغر و نزار از مردان و شتران . ◄ خرد. ریزه . ج، حباحِب . ◄ (اِخ ) نام شمشیر عمروبن خلی . (آنندراج ).
حبحاب . [ ح َ ] (اِخ ) حبحاب الانصاری . مکنی به ابوعقیل یکی از صحابه ٔ کرام است . ابن منده و بونعیم گویند: آنگاه که او زکوة خرمای خویش را بخدمت حضرت رسول اکرم صلوات اﷲ علیه میبرد چون منافقین او را مسخره کردند آیه ٔ شریفه «الذین یلمزون المطوعین من المؤمنین فی الصدقات . (قرآن ٧٩ / ٩) الخ ...». نازل شد. عسقلانی گوید: حثحاث با دو ثاء مثلثه نیز گفته اند. رجوع به الاصابة ج ١ ص ٣١٨ و قاموس الاعلام ترکی و تنقیح المقال ج ١ ص ٢٥٠ شود.
حبحاب . [ ح َ ] (اِخ ) ابن ابی حبحاب، تابعی است . ازجعفربن برقان روایت کند. خود و پدرش ناشناسند. ابوحاتم هر دو را مجهول دانسته . ابن حبان دومین را در عداد ثقات شمرده . رجوع به لسان المیزان ج ٢ ص ١٦٦ شود.