حاکمیت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کِ یَّ) [ ع. ] (مص جع.)<BR>۱- حاکم بودن، مسلط بودن.<BR>۲- اعمالی که دولتها برای اعمال قدرت و حل مسایلی که به حفظ نظم عمومی وابستهاست انجام دهند. ؛~ ِ ملی حقی است که سازمان ملل برای هر ملتی شناختهاست و به موجب آن ملتها باید برسرنوشت خود حاکم باشند و هیچ ملتی حق مداخله در تعیین سرنوشت ملت دیگر را ندارد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کِ یَّ) [ ع. ] (مص جع.) ۱- حاکم بودن، مسلط بودن. ۲- اعمالی که دولتها برای اعمال قدرت و حل مسایلی که به حفظ نظم عمومی وابستهاست انجام دهند. ؛~ ِ ملی حقی است که سازمان ملل برای هر ملتی شناختهاست و به موجب آن ملتها باید برسرنوشت خود حاکم باشند و هیچ ملتی حق مداخله در تعیین سرنوشت ملت دیگر را ندارد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حاکمیت .[ ک ِ می ی َ ] (ع مص جعلی، اِمص ) حاکمی . عمل حاکم . ♦ حق حاکمیت ملی ؛ حقی که سازمان ملل برای هر ملتی شناخته و پذیرفته است، و به موجب آن باید ملتها بر سرنوشت خود مسلط باشند و هیچ ملتی حق مداخله در تعیین سرنوشت ملت دیگر ندارد.
مترادف و متضاد واژهدان
تسلط، سلطه امارت، حکمرانی، فرمانروایی
واژگان فارسی سره واژهدان
فرمانروایی