حامله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حامله . [ م ِ ل َ/ ل ِ ] (از ع، ص ) تأنیث حامل . برنده . حمل کننده . آنکه بار بر پشت یا بر سر دارد. (مهذب الاسماء). ج، حاملات . ◄ آبستن . باردار. حامل . زن باردار. حُبْلی ̍. حامله . بارور. بارگرفته . حابله : وآن نار همیدون بزنی حامله ماند وَاندر شکم حامله مشتی پسران است . منوچهری . بسان یکی زنگی حامله شکم کرده هنگام زادن گران . منوچهری . دهر بدگوهر به شرّ آبستنست جز بلا هرگز نزاد این حامله . ناصرخسرو. خود مادر قضا ز وفا حامله نشد ور شد بقهرش ازشکم افکنْد هم قضا. خاقانی . مانَد کجاوه حامله ٔ خوشخرام را اندر شکم دو بچه بمانده محصّرش . خاقانی . نُه شکم آسمان حامله ٔ بار اوست بر سر یک مشت از آن مانده چنین بی قرار. خاقانی . از جفتی غم بباد غصه دل حامله ٔ گران ببینم . خاقانی . نوبر چرخ کهن نیست بجز جام می حامله ٔ زآب خشک گوهر تر درشکم . خاقانی . زآن نخل خشک تازه شود گر نسیم قدس چون مریم است حامله تن دختر سخاش . خاقانی . دل حامله گشت و غم همی زاد زآن هر نفسش هزار درد است . خاقانی . هر دم مرا به عیسی تازه است حامله زآن هر دمی چو مریم عذرا برآورم . خاقانی . هم زحل رنگم چو آهن هم ز آتش حامله وز حریصی چون نیابم آهن و آتش خورم . خاقانی . ازحسرت کلاه تو دریای حامله چون ابر بر جواهر عذرا گریسته . خاقانی . حامله ست اقبال مادرزاد او قابله ش ناهید عشرت زای باد. خاقانی . گر ز نصرت نه حامله ست چرا نقطه نقطه ست پیکر تیغش . خاقانی . لعبت چشم بخونین بچگان حامله شد راه آن حامله را وقت سحر بگشایید. خاقانی . دختر آفتاب ده در تتق سپهرگون گشته بزهره ٔ فلک حامله هم به دختری . خاقانی . تیغ تو نه ماهه بود حامله از نُه فلک لاجرمش فتح و نصر هست بنات و بنین . خاقانی . هر نفسی حوصله ٔ ناز نیست هر شکمی حامله ٔ ناز نیست . نظامی . فقیره ٔ درویشی حامله بود. (گلستان ). شب فراق بروز وصال حامله بود دلم خوش است به اندیشه ٔشفای الم . سعدی . شب حامله است تا چه زاید فردا. (جامعالتمثیل ). ◄ شجرة حاملة؛ درخت بارور. (منتهی الارب ). ◄ ابوالفتوح رازی در تفسیرآیه ٔ «فالحاملات وقراً» آرد : قال : ما الحاملات، گفت چیست آن بادهای گران برگرفته، گفت تلک السحاب، ابر است از باران بارگران دارد. (تفسیر ابوالفتوح چ ١ ج ٥ ص ١٤٦). ◄ زنبیل که بدان انگور کشند بسوی خرمن . (منتهی الارب ).