حالت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حالت . [ ل َ ] (ع اِ)گشت ِ هر چیزی . حال . ◄ کیفیت آدمی و آنچه آدمی بر آنست . طریقة. (منتهی الارب ). وضع. شأن . (المنجد). حال : کلة. حیبة. حوبة. حسة. حاذة. (منتهی الارب ). ج، حال، حالات : تبّة؛ حالت سخت . (منتهی الارب ) : از آن شرح کردن نباید که به معاینه حالت و حشمت ... وی [ محمود ] دیده آمده است . (تاریخ بیهقی ). جز که بدکردار کس بیدار نه کس چنین حالت ندید ای وای مام . ناصرخسرو. گرگ مرا حالت یوسف رسید گرگ نیَم جامه نخواهم درید. نظامی . گر بخندد همچو ایشان آن زمان بی خبر از حالت خندندگان . مولوی . چو ملاح آمدش تا دست گیرد مبادا کاندر آن حالت بمیرد. (گلستان ). پیری صدوپنجاه ساله در حالت نزع است . (گلستان ). بیچاره در حالت نومیدی بزبانی که داشت ملک را دشنام دادن گرفت . (گلستان ). و شرح آنچه بعد از این حالت میان خلف و حسین بن طاهر حادث شد، درموضع خویش به اشباع رسد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٦١).در این حالت بود که یکی از خدمتکاران درآمد. (گلستان ). توبه در این حالت که بر هلاک خویش اطلاع یافتی سودی نکند. (گلستان ). پرسیدمش که چگونه ای و چه حالت است ؟ گفت : تا کودکان بیاوردم دیگر کودکی نکردم . (گلستان ). اسیر فرنگ شدم در خندق طرابلس با جهودانم بکارِ گِل بداشتند، یکی از رؤساء حلب که سابقه ٔ معرفتی در میان ما بود گذر کرد و بشناخت، گفت : این چه حالت است ؟ (گلستان ). و یک نفس آرام نیافت، چون روز شد گفتمش آن چه حالت است ؟ (گلستان ). در این حالت، که دو هندو از پس سنگی بدرآمدند. (گلستان ). شهباز دست پادشهم این چه حالت است کز دست برده اند هوای نشیمنم . حافظ. حکم مستوری و مستی همه بر خاتمتست کس ندانست که آخر بچه حالت برود. حافظ. ◄ طبع. طور. حال . ◄ خصلت . (دهار). ◄ موقع. مورد. جا. محل ّ. ◄ مرگ . موت : و چون ادمان مسیر ایشان را بطراز رسانید آوازه ٔ وقوع حالت کیوک خان برسید. (جهانگشای جوینی چ لیدن ج ٢ ص ٢٤٨). آوازه ٔ حالت واقعه ٔ کیوک خان بشنید. (جهانگشای جوینی ). ◄ گزارش سرگذشت . ◄ ذوق . وجد. شور : مجنون عشق را دگر امروز حالت است کاسلام دین لیلی و دیگر ضلالت است . سعدی . اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب گر ذوق نیست ترا، کژطبع جانوری . (گلستان ). گر مطرب حریفان این پارسی بخواند در رقص و حالت آرد پیران پارسا را. حافظ. رقصیدن سرو و حالت گل بی صوت هزار خوش نباشد. حافظ. در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد. حافظ. ◄ (اصطلاح تصوف ) وجد. طرب . حال : فریاد از خلق برآمد و حالتها رفت . (اسرارالتوحید ص ٤٥). چون قوّال این بیت بگفت درویشان را حالتی پدید آمد. (اسرارالتوحید ص ١٠). حالی که از آن حالت [ مراقبت ] بازآمدم یکی از دوستان گفت ... (گلستان ). مطربان گویی درآوازند و صوفی در سماع شاهدان در حالت و شوریدگان در های و هوی . سعدی . چون صوفیان به حالت و رقصند در سماع ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم . حافظ. رهی زن که صوفی بحالت رود بمستی ّوصلش حوالت رود. حافظ. ◄ در تداول فارسی، چگونگی در صورتی یا معنایی که به بیان نتوان آورد : چشمهای بی حالتی یا باحالتی دارد؛ یعنی بی آن و بی گیرائی یا باآن و باگیرائی . ◄ و در بیت ذیل ِشیخ نظامی که حق تسامح در استعمال کلمات دارد معنی حالت را نمیدانم : آن شغل طلب ز روی حالت کز کرده نباشدت خجالت . ♦ بشوریده حالت ؛ پریشان حال : شد یک دو مه که بنده بشوریده حالت است زین اختر مشعبد و ایام چاپلوس . شهاب الدین محمدبن همام (از لباب الالباب ). ♦ زبان حالت ؛ زبان حال : خاقانی را زبان حالت از نامده ترجمان ببینم . خاقانی .
حالت . [ ل َ ] (اِخ ) موضعی است به دیار بلقین بن جَسر نزدیک حرّةالرجلاء بین مدینه و شام . (معجم البلدان ).