حال کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) شاد و خوش بودن، لذت بردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) شاد و خوش بودن، لذت بردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حال کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کیف کردن . طرب . شعف . وجد. (غیاث اللغات ). ◄ در تداول عامه ٔ فارسی زبانان، لذت بردن از ساز و آواز رامشگر و امثال آن . لذت بردن از سماع یا منظر خوبرویی : دیشب نظر در آینه ٔ خط و خال کرد خال و خطی بدید که افتاد و حال کرد. شانی تکلو. مجنون در آسمان چو قمر دید حال کرد گویا کماج خیمه ٔ لیلی خیال کرد. آصفی .
مترادف و متضاد واژهدان
به وجد آمدن، با نشاط شدن لذت بردن، محظوظ شدن، حظ کردن، احساس خوشی کردن