حاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قّ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- واقع و حقیقت مطلب.<BR>۲- وسط چیزی، میان شی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قّ) [ ع. ] (اِ.) ۱- واقع و حقیقت مطلب. ۲- وسط چیزی، میان شی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حاق . [ حاق ق ] (ع ص، اِ) نعت فاعلی از حق . نفس الامر. حقیقت امرو مغز آن . اصل شی ٔ: حاق واقع، حاق ّ مسئله، حاق مطلب این است . ◄ وسط چیزی . (منتهی الارب ). میان چیزی . (غیاث اللغات ): سقط علی حاق رأسه ؛ آنکه با سر افتد. ◄ جئته فی حاق الشتاء. (منتهی الارب )؛ در بحبوحه ٔ زمستان پیش او آمدم . ◄ حاق القفاء؛ میان پس گردن . (مهذب الاسماء). ◄ حاق الجوع ؛ گرسنگی صادق . ◄ رجل حاق الرجل ؛ مردی کامل در مردی . مردی مرد. ◄ حاق الشجاع ؛ مردی کامل در شجاعت . کامل در دلاوری . (منتهی الارب ). مَردِ مرد. دلیری دلیر. و رجوع به حاقّة شود.
مترادف و متضاد واژهدان
وسط، میان، مرکز (متضاد: انتها) حقیقت موضوع، حقیقت امر، واقع مطلب کامل (متضاد: ناقص)
واژگان قرآن
فَحاقَ بِالَّذینَ سَخِرُوا «حاق» از مادّه «حوق» در اصل به معناى «وارد شدن و نازل شدن واصابت کردن و احاطه نمودن» است، بعضى گفته اند که اصل آن «حق» (به معناى تحقق یافتن) بوده است که «قاف» اول تبدیل به «واو» و سپس به «الف» شده است!(8)