حافی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ ع. ] (اِفا.) پابرهنه. ج. حفاة.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (اِفا.) پابرهنه. ج. حفاه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حافی . (ع ص ) نعت فاعلی از حَفی ً و حِفْوةً. برهنه پای . (منتهی الارب ). پابرهنه . (منتهی الارب ) : التزام کرد عورات را سافرات الوجوه، و رجال را حافیات الارجل از خانها بیرون آورد. (جهانگشای جوینی ). آن یکی تا کعبه حافی میرود وآن یکی تا مسجد از خود می شود. مولوی . ◄ سوده پای . (منتهی الارب ). ◄ سوده سپل . ◄ سوده سُم . (منتهی الارب ). ج، حافون، حافات . (مهذب الاسماء). حفاة. (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). ◄ قاضی .(منتهی الارب ). داور.
حافی . (اِخ ) بشر حافی . رجوع به بشر شود : بشر حافی را مبشر شد ادب سر نهاد اندر بیابان طلب ... مولوی .