حافظ | غزلیات | غزل شماره ۶۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر چه عرض هنر پیش یار بیادبیست زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست در این چمن گل بیخار کس نچید آری چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد که کام بخشی او را بهانه بیسببیست به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبیست جمال دختر رز نور چشم ماست مگر که در نقاب زجاجی و پرده عنبیست هزار عقل و ادب داشتم منای خواجه کنون که مست خرابم صلاح بیادبیست بیار میکه چو حافظ هزارم استظهار به گریه سحری و نیاز نیم شبیست