حار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حار. [ حارر ] (ع ص ) نعت فاعلی از حرّ. گرم . (دهّار). مقابل بارد، سرد. مولوی آن را در مقابل برد آورده است : خصم و یار و نور و نار و فخر و عار تخت و دار و برد و حارو ورد و خار. ◄ یکی از امزجه ٔ نه گانه ٔ قدماء اطباء. و آن بر دو گونه است : حار بالفعل، چون آتش و حارّ بالقوّة، چون فلفل . (مفاتیح العلوم خوارزمی ). ◄ کار دشوار. ◄ موی مِنخَرین . (منتهی الارب ). ◄ آب گرم . (مهذب الاسماء). ◄ حادّ و حار، از اتباع، تب دار را از تناول اغذیه ٔ حادّ و حارّ پرهیز سزد. ◄ گرم کننده . (غیاث ). ◄ رمد حار؛ چشم درد حادّ. تب حارّ؛ تب تُند.
حار. (اِخ ) نام قبیله ای است از قبائل یمن . رجوع به انساب سمعانی ورق ٦ شود.