جولانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جولانی . [ ج َ نی ی ] (ع ص ) عام منفعت : رجل جولانی ؛ مرد عام منفعت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ بسیار گرد و غبار: یوم جولانی . یوم جولان َ، و این ممنوع الصرف است . (منتهی الارب ). ◄ در تداول فارسی، اسب جولانی ؛ اسبی که در میدان نبرد به تاخت وتاز است : کجا رسد خر باری به اسب ِ جولانی ؟ ◄ پیاله ٔ شراب . (غیاث اللغات از مصطلحات و بهارعجم ) : او را که گرد عاشقی در ساغر دل ریختند کی صاف عشرت می رسد زین نیلگون جولانیش ؟ غزالی مشهدی (از آنندراج ).