جوف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جُ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) فراخ شدن.<BR>۲- (اِ.) شکم و داخل هر چیزی.۳ - زمین فراخ و وسیع.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جُ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) فراخ شدن. ۲- (اِ.) شکم و داخل هر چیزی.۳ - زمین فراخ و وسیع.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوف . (ع ص، اِ) ج ِ جوفاء، بمعنی دلو فراخ . (منتهی الارب ). رجوع به جوفاء شود.
جوف . [ ج َ ] (ع اِ) زمین پست و هموار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ شکم و درون هر چیزی . (منتهی الارب ). جوف از انسان شکم او و از خانه، اندرون آن : نه طفل زبان بسته بودی ز لاف همی روزی آمد به جوفت ز ناف . سعدی . ماجعل اﷲ لرجل من قلبین فی جوفه . (قرآن ٤/٣٣). ◄ خیمه ٔ عمال بلغت اهل غور. (منتهی الارب )(اقرب الموارد). ج، اجواف . (منتهی الارب ). ◄ جوف آخر شب ؛ ثلث آخر آن و آن بخش پنجم از شش بخش شب . ◄ (مص ) زدن جوف چیزی را. ◄ تا جوف چیزی رسیدن : جافته الجراحة؛ تا جوف وی رسید. ◄ درگذرانیدن به اندرون چیزی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). جفته بالطعنة جوفاً؛ درگذرانیدم طعنه به اندرون وی . (اقرب الموارد). (اصطلاح پزشکی ) در اصطلاح پزشکان بر دو چیز اطلاق شود، یکی را جوف اعلی نامند و آن جامع آلات تنفس و بعبارةاخری سینه باشد. دومی را جوف اسفل خوانند و آن جامع آلات غذاء است .و بین این دو جوف پرده ای مورب واقع شده که اعضاء و آلات تنفس و مخصوصاً قلب را از زیان بخارها و دودهائی که لازم و ملزوم پخته شدن غذا است حفظ میکند، کذا فی بحرالجواهر. (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ (اصطلاح ادب ) حروف جوف واو و یاء و الف است و آن سه حرف را اَحْرُف ضعیفه و احرف هوائیه نیز گویند. (کشاف ).
جوف . [ ج َ وَ ] (ع ص ) فراخ . (منتهی الارب ). ◄ (اِمص ) فراخی . سعه . وسعت . ◄ (مص ) درون کاواک (خالی و بی مغز) شدن . وفعل آن از سمع است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).