جوشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) (مص ل.)<BR>۱- به جوشش آمدن.<BR>۲- فوران کردن آب از زمین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) (مص ل.) ۱- به جوشش آمدن. ۲- فوران کردن آب از زمین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوشیدن . [ دَ ] (مص ) حاصل شدن جوش بواسطه ٔ حرارت و یاتخمیر و انقلاب . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : بانگ جوشیدن می باشد ناله ٔ بربط و طنبور و رباب . ؟ (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ غلیان کردن . ◄ فوران کردن . بیرون آمدن آب از زمین و چشمه . (فرهنگ فارسی معین ) : آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست . مولوی . ◄ سر برآوردن کشت . ◄ حرارت بخرج دادن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : دولت نه به کوشیدن است، چاره کم جوشیدن است . (گلستان سعدی ). ◄ خشمگین شدن . برآشفتن : چو شاه دلیر این سخنها شنید بجوشید و از غم دلش بردمید. فردوسی . ◄ بجوش آوردن . به غلیان آوردن . جوشاندن : و آن را بعضی عصیر سازند... و بعضی به دوشاب پزند و دیگر بجوشند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). و به جای آب، آب باران دهند یا آب جوی را بجوشند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ جوش پیدا کردن . دانه زدن . بثره ظاهر گردیدن : و جهت درد دندان و ورم لثه و جوشیدن دهان نافع است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن : اذخر). ♦ جوشیدن با کسی ؛ با وی و اخلاق او جور درآمدن . با وی انس و الفت گرفتن .
فرهنگ طیفی واژهدان
کف کردن، خروشیدن