جوشنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوشنده . [ ش َ دَ / دِ ] (نف )آنچه میجوشد. غلیان کننده . بغلیان آینده : به صبری کآوردفرهنگ در هوش نشاند آن آتش جوشنده را جوش . نظامی . ◄ فوران کننده . متلاطم . مواج : چو از دیدگه دیدبان بنگرید زمین را چو دریای جوشنده دید. فردوسی . ملک در جنبش آمد بر سر پیل سوی بهرام شد جوشنده چون نیل . نظامی . ♦ جوشنده مغز ؛ کنایه از خشمناک است . و در بعضی فرهنگها بمعنی هوشیار آمده است . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ).
جوشنده . [ ش َ دَ ] (اِخ ) لقب اشک بن دارا، اولین پادشاه سلسله ٔ اشکانی . (مفاتیح ).