جوشش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ش) (اِمص.)<BR>۱- عمل جوشیدن.<BR>۲- خونگرمی، مهربانی.<BR>۳- سازش، همدمی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ش) (اِمص.) ۱- عمل جوشیدن. ۲- خونگرمی، مهربانی. ۳- سازش، همدمی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوشش . [ ش ِ ] (اِمص ) از جوشیدن . غلیان . جوش داشتن . بجوش آمدن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : باده در جوشش گدای جوش ماست چرخ در گردش اسیر هوش ماست . مولوی . ◄ گرم گیری در معاشرت . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): فلان جوششی با رفقا نداشت .