فرهنگ لغت

جوش آمدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

جوش آمدن . [ م َ دَ ](مص مرکب ) گرم شدن . بجوشیدن آغاز کردن . بغلیان آمدن . غلیان کردن مایع از حرارت، چنانکه آب بر سر آتش . ♦ خون به جوش آمدن ؛ کنایه از سخت خشمناک شدن . بهیجان آمدن . بخشم آمدن . ◄ طغیان کردن دریا. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ بجوش درآمدن ؛ جوش آمدن . ۩ طغیان کردن : به یک بار از آنها برآمد خروش تو گفتی که دریا درآمد به جوش . سعدی .

معنی جوش آمدن | فرهنگ لغت