جوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوز. [ ج َ ] (ع مص ) گذشتن از جای و پس افکندن آنرا به رفتن از وی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (اِ) میانه ٔ چیزی . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). وسط چیزی . (غیاث اللغات ). ◄ معظم چیزی . ج، اجواز. (منتهی الارب ). ◄ (معرب، اِ) از فارسی . (جمهرة از المزهر). گردو. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). چهارمغز. معرب گوز است که گردکان باشد. (برهان ) (المعرب جوالیقی ) : تین انجیر و عنب انگور و بادام است لوز جوز باشد گردکان بسر و رطب خرمای تر. بسحاق اطعمه . رجوع به شرح نصاب شود. ◄ نارگیل . (فرهنگ فارسی معین ).
جوز. (اِخ ) دهی از دهستان بربرود بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. این ده در جلگه واقع و دارای هوایی معتدل است . سکنه ٔ آن ٦٢٢ تن . آب آن از قنات و محصول آنجا غلات، لبنیات، پنبه و شغل اهالی زراعت و گله داری است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).