جور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جور. [ ج َ / جُو ] (اِ) نام یکی از خطوط جام جم که خط لب جام و پیاله باشد، و پیاله ٔ جور بمعنی پیاله ٔ مالامال است چه هرگاه حریف را دانسته پیاله ٔ مالامال بدهند تا مست شود بیفتد و بی شعور گردد به او جور و ستم کرده خواهند بود. (برهان ).
جور. (اِ) مثل . شبیه . سنخ . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). نوع . گونه . قسم . ◄ جنس . ◄ (ص ) منظم . مرتب : ناجور؛ نامرتب . ◄ هم آهنگ . (فرهنگ فارسی معین ):جورشان با هم جور نیست ؛ یعنی با هم هم آهنگی ندارند. ◄ (معرب، اِ) معرب گور: بهرام جور؛ بهرام گور. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ).
جور. [ ج َ ] (ع مص ) ستم کردن در حکم . ◄ میل کردن از راستی در راه . ◄ زنهار خواستن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): جارَ؛ زنهار خواست . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) ستم . (برهان ) (مهذب الاسماء). مرادف جفا. (آنندراج ). و با لفظ کشیدن و بردن و کردن و رفتن مستعمل . (آنندراج ). ♦ جورآباد : ای که جورآباد شمشیرت به اقطاع من است سایه ٔ دستی که ایامم به کام دشمن است . اثیر. ♦ جور آزمودن : یکی گفت جورآزمودی و درد دگر گرد سودای باطل مگرد. سعدی . ♦ جور آمدن ؛ ستم و تعدی آمدن : هر جور که از تو بر من آید ازگردش روزگار دارم . سعدی . ♦ جور بردن ؛ ستم کشیدن : بگفت ای پسر تلخی مردنم به از جور روی ترش بردنم . سعدی . سخت است پس از جاه، تحکم بردن خو کرده بناز جور مردم بردن . سعدی . ♦ جورپذیر ؛ ستم پذیر. مظلوم : جورپذیران عنایت گذار عیب نویسان شکایت شمار. نظامی . ♦ جورپیشه ؛ ظالم . ستمکار. (آنندراج ) : نکند جورپیشه سلطانی که نیاید ز گرگ چوپانی . سعدی . ♦ جور دیدن ؛ جور کشیدن : هر آن طفل کو جور آموزگار نه بیند، جفا بیند از روزگار. سعدی . ♦ جورسازی : جهانسوزی بد است و جورسازی ترا به گر رعیت را نوازی . نظامی . ♦ جور کردن ؛ ستم کردن . ظلم کردن : آسمان کیست که خواهد بکسی جور کند آنقدر بیهده گردد که سرش دور کند. صفی قلی . ♦ جور کسی را کشیدن ؛ در تداول، بجای او تحمل و تقبل امری صعب و ناگوار کردن است . ♦ جورکش ؛ ستمکش . ♦ جورکشیدن ؛ ستم کشیدن . تحمل ظلم و تعدی کردن : درخت اگر متحرک شدی ز جای بجای نه جور اره کشیدی و نی جفای تبر. سعدی . از تو دل برنکنم تا دل وجانم باشد میکشم جور تو تا جهد و توانم باشد. سعدی . ♦ امثال : جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت . حافظ. جور استاد به ز مهر پدر . سعدی . (بر سر لوح او نوشته بزر...). ◄ تعب . رنج : اگر جور شکم نبودی هیچ مرغی در دام صیاد نیفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی . (گلستان ). ◄ (اصطلاح عرفان ) جور بازداشتن سالک است از سیر در عروج . (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ ستمکار و مایل از راستی و راه . (منتهی الارب ). جائر و ستمکار. (اقرب الموارد).